یادمان باشد همیشه می‌توان یک بغل استدلال خوب و قشنگ، تر و تمیز و توجیه‌کننده دم دست داشت برای اینکه چرا فلان کار را انجام نمی‌دهیم؟ چرا کتاب نمی‌خوانیم؟ و بالاخره چرا طرحی نو در نمی‌اندازیم؟

یکی از قدیمی‌ترین آنها که اتفاقاً به روز شده و در این عصر مدرن هنوز هم تشریف پر افتخاری دارند و در واقع باورپذیرترین و بدجنس‌ترین آنها هم هست؛

عاملی است به نام “زمان”

 

اگر زمان داشتم…
حیف که وقتشو ندارم…
اینجوری نمی‌شه بایستی یک سال گوشه‌ای بنشینم و…
تو این وضعیت ممکن نیست…
اگر هفته‌ای سه روز بیکار بودم…
زمان که دست خودم نیست…
ببین حرفتو قبول دارم اما…
درست می‌گی؛ فقط اگر…
نه که نخواهم؛ کاشکی…

 

اگر کمی صریح باشیم؛ شاید لازم باشد اینطور بگوییم:

“نداشتن زمان” یا “وقت نداشتن” پدرِ همه‌ی کارهای خوب و بزرگی را که سال‌ها حسرت انجام دادنش را می‌خوریم؛ درآورده است!

در حالی که خوب می‌دانیم هم‌چنان که برای ساعت‌ها گردش در شبکه‌های اجتماعی (فعلاً بیشترش اینستاگرام و تلگرام گردی است) و زباله‌گردی در اینترنت زمان داریم. برای هر کار خوب دیگری هم (چیزی که می‌توانیم اثر بنامیم و تاثیرش را در آینده‌ی خودمان ببینیم.) اگر واقعاً تصمیم بگیریم و بخواهیم؛ می‌توانیم زمان داشته باشیم.
با خود رو راست باشیم؛ اگر در همین لحظه که من در اینترنت می‌گردم دوبرابر و چند برابر وقت داشتم امکان استفاده از آن برایم وجود داشت؟ به یک دلیل ساده خیر. چون اگر در لحظه زمانم چند برابر شود باز وجودم با محدودیت‌های فیزیکی و مکانی همین فرد کنونی در همین مکان است و بس.
وقتمان را غالباً با کار بیهوده و یا کمهوده‌ می‌گذرانیم. با یک تلنگر و سقلمه به خود بیاییم و همان انرژی محدود (جسمی، زمانی و مکانی) را بگذاریم برای کارهایی که می‌دانیم مفید هستند و برای رشد نیازمندشان هستیم.
نیروی مقاومت قوی‌یی وجود دارد که بایستی از آن بگذریم و شکستش بدهیم.

از عادت‌های بی‌اثر و زمان‌ هدر دهِ چندین ساله، اما سرگرم کننده‌ و مسکن، درگذشتن و پای در وادی دردناک کسب تجارب جدید و عادت‌های اثربخش سخت است.

در واقع ایجاد عادت‌های جدید و مثبت خیلی سخت است. به همین خاطر راهکار پیشنهادی این است:

از روزی ۱۵ دقیقه شروع کنیم و این زمان را برای چنین فعالیت‌هایی کنار بگذاریم و ذخیره کنیم.

برای کتاب‌خوانی، برای نوشتن و یا توسعه‌ی هر نوع مهارت و توانمندی دیگری در خودمان.

مانعی توجیهی به نام “کمبود وقت” یا “دروغ زمان” تاکنون؛ خیلی خوب توانسته است؛ نقش خویش را به عنوان رکورددار حفظ کند.

چه قدر خوب می‌شود؛ بتوانیم سرعت بگیریم و رکورد خویش را بشکنیم.

البته اگر زمانش را داشته باشیم.

بگذارید داستان را از اینجا تعریف کنم.
یک جور بازگشت به سال‌های قبل. می‌شود گفت حالا دیگر خاطره شده است. برای جلب توجه بچه‌ها و اینکه تنوعی به املاهای کلاسی بدهم می‌خواستم نقطه‌ی حروف و کلمه‌ها را حذف کنم. خوب انتخاب‌های زیادی نداشتم. راه حل این بود که متن را تایپ کنم، چاپ کنم و بعد متن چاپی را می‌آوردم و نقطه‌ها را یکی یکی لاک می‌گرفتم. و بعد متن ویرایش شده‌ی بی‌نقطه را دوباره به تعداد بچه‌ها کپی می‌گرفتم. البته راه حل‌های بهتری هم بود ولی بیشتر برای وقتهایی بود که زمان داشتم.
مثلاً می‌نشستم و دونه دونه روی نقطه‌ها تو برنامه word گردی کوچک سفیدی می‌گذاشتم تا دیده نشوند. خوشبختانه چاپگرها هم نمی‌توانند رنگ سفید را چاپ کنند و اینجوری می‌شد که نقطه‌‌ها حذف می‌شدند. روزگاری پر خاطره داشتم از اجرای ایده‌های خوب و ساده‌ی آموزشی. چیزهایی که به سادگی خوشحالت می‌کردند و لبخند به جانت می‌نشاندند.
در طول این سال‌ها خیلی راجع به فونت و فونت کتاب درسی نوشتم. اینجاها را دوست داشتید؛ ببینید:

 فونت کتابهای درسی 
کلمه‌های کتاب فارسی با فونت تحریری 
چطور کلمه‌ها را به صورت نقطه‌چین، توخالی و بی نقطه بنویسیم؟

برسیم به امروز
ما دو فونت ام‌جی فراز و آی.آر کودک را داریم که مشابه فونت تحریری کتاب درسی و فونت تیتر کتاب‌های ابتدایی هستند. قبلاً اینجا این فونتها را معرفی و پکیج کامل و فونت‌های انتخابی را هم برای دانلود گذاشته‌ام.

امروز نوبت معرفی دو فونت بی‌نقطه هست:
فونت بی‌ نقطه فراز  و فونت بی نقطه‌ کودک

فیلم کوتاهی از کاربست این دو فونت را با هم ببینیم:

از جمله فواید نوشتن با فونت بی‌نقطه و نوشتن حروف و کلمات بدون نقطه:

خیلی وقت‌ها برای تنوع بخشی به املاها و آموزش‌هایمان دوست داریم کلمه‌ها را بدون نقطه بنویسیم.
برای پرورش دقت و توجه کودکان، نقطه‌ی کلمات را برمی‌داریم تا بچه‌ها نقطه‌ها را بگذارند و کلمه‌ها را کامل کنند.
املای بی‌نقطه داریم و گاهاً برای پرورش مهارت خواندن در بچه‌ها از متن‌های بی‌نقطه استفاده می‌کنیم.

شما چه استفاده‌های دیگری از فونت بی نقطه کرده‌اید؟

امیدوارم مثل من از نوشتن با فونت بی‌نقطه لذت ببرید.

برای دانلود فونت بدون نقطه کلیک کنید.
دانلود فونت بی‌نقطه

بگذارید این پست را با یک داستان شروع کنم.

مردی بالای درختی رفته بود و تحت هیچ شرایطی حاضر نبود؛ پایین بیاید. مردم زیادی دور درخت جمع شده بودند و هر کس سخنی می‌گفت و  راه چاره‌ای می‌اندیشید ولی فایده نداشت. که ناگهان یک نجات‌دهنده از راه رسید و گفت رخصت بدهید؛ این کار من و تخصص من است. گفتند چگونه وی را نجات می‌دهید؟ گفت: دخالت نکنید و طنابی درخواست کرد. طناب بیاوردند؛ گفت طناب را به کمر مرد ببندید.

گفتند چرا؟

گفتا: بگفتم که به من بسپاریدش و گرنه شما را با این مرد و درخت تنها خواهم گذاشت.

جرات نکردند و دم برنیاوردند طناب بر کمر مرد ببستند آن سر دیگر طناب بر زمین در دستان مرد بود. به ناگاه طناب را بکشید و مرد را در یک آن، از بالا به پایین کشید.

غریو برخواست. دست و پا و سر و گردن مرد در دم بشکست. مردمان را آواز برآمد: این چه کاری بود و چه نوع نجات دادنی بود؛ مرد بینوا را کشتی؟

پاسخ بداد: این از بد اقبالی (بخوانید بد شانسی) این مرد بود و گرنه من با این شگرد تا به حال چندین نفر را از چاه نجات داده‌ام.

حکایت این روزهای بخشی از آموزش و پرورش ما هم همین‌ است. معلمانی که خیلی سفت به یک روش و راهکار چسبیده‌اند و هر ساله با همان سبک و سیاق قدیمی در کلاس‌هایشان حاضر می‌شوند و نمایش تکراری عادت شده‌ی سالهای قبل را مو به مو اجرا می‌کنند.

معنایی هم برایشان ندارد این دانش‌آموز با دیگری تفاوت دارد یا ندارد؟ (ته چاه است یا بالای درخت). از بی‌تفاوتی خویش، تفاوتهای فردی را فراموش کرده‌اند.

این‌گونه معلمان از پیش تعیین کرده‌اند مسیری را که بایستی بروند و بی توجه به تمامی متغیرها، با پیش‌فرضی ثابت، یک فرمان پیش می‌روند. بی شک در این بین در قبال یادگیریِ ناقص و اشتباه دانش‌آموز، سر و دست و پای بسیاری از اعتماد به نفس‌ها و عزت نفس‌ها خواهد شکست. انگیزه‌ها و دوست داشتن‌ها قربانی خواهند شد.
و از یادگیری کالبدی بی‌مایه خواهد ماند.

این از بد شانسی بچه‌هاست و گرنه این معلمی که ما می‌شناسیم؛ سال‌ها بدین منوال بچه‌های زیادی را آموزش داده و یادگیرانده است.

بعضی‌ها دقیقاً یادگیرندگی را یک امر موقت و فعل مقطعی فرض می‌کنند هر وقت کرکره‌ی مدرسه‌ها بالا بود؛ قرار است یادگیری اتفاق بیفتد و هر وقت تعطیلات آغاز شد و آخ جون‌ها شدت گرفت فتیله را پایین می‌کشیم و چراغ خاموش حرکت می‌کنیم و یادگیری را به آن سوی کرکره‌ها (خاطره‌ها) می‌سپاریم.

این چیزی است که همه‌ی ما کم و بیش با آن سر و کار داریم.
اما قرار نیست زندگی را تعطیل کنیم تا یاد بگیریم، یا یادگیرندگی را (مثل ما در تابستانها) تعطیل کنیم تا زندگی کنیم، این یک توهم است. واقعیت این است در فرایند زندگی یادگیری اتفاق می‌افتد و با همین یادگیرندگی‌هاست که در یک پیوستار، می‌توانیم کیفیت زندگی‌مان را مرتباً بهتر کنیم.

زندگی جدای از یادگیرندگی نیست و یادگیرندگی هم خارج از زندگی نیست؛ حتی اگر یادگیرندگی را بخشی از زندگی بپنداریم؛ بخشی برای همه‌ی فصول زندگی است.

افرادی هستند که درِ یادگیری را بر روی خویش بسته‌اند مثل کسانی که احساس می‌کنند “فارغ‌التحصیل” شده‌اند و مدرک تحصیلی‌شان را همواره به عنوان نقطه‌ی پایان این ماراتن به یاد دارند و با افتخار از حضور و از آویزان کردن کفشهایشان می‌گویند و برای همیشه یادگیرندگی را تعطیل فرض می‌کنند.

افرادی هم هستند که خود در گَود حضور دارند و به عنوان یک آموزشکار و معلم مشغول به کار هستند این افراد با شروع تعطیلات به یادگیرندگی بودنشان پایان می‌دهند سعی می‌کنند با هیچ کتابی چشم در چشم نشوند؛ مادامی که به پایان تعطیلات نرسند؛ به این قانون نانوشته متعهد هستند.

 

جالب است بدانیم همه‌ی ما، همواره در معرض یادگیری قرار داریم و با کاربست تکنیکها و ایجاد موانعی خودمان را از یادگیری محروم می‌کنیم.

 

و گروه اندکِ سوم، که در نظر نمی‌آیند و قاعدتاً هم به علت کمیت کمتر، دیده نمی‌شوند. کسانی هستند که یادگیرندگی را مانند هوا می‌دانند و جزو پیش نیازهای رشد و نیازهای اساسی یک انسان حساب می‌کنند و همواره یادگیرنده خواهند ماند و یادگیرنده خواهند رفت. این افراد گونه‌ای “نادر” از آدمیان هستند.

هر چقدر توانستیم فردی را از گروه اول به گروه دوم وارد کنیم و کسی را از گروه دوم به جمع “نادری‌ها” بیفزاییم. همین مقدار چوب‌خط به ستون موفقیت و رضایت خویش اضافه کنیم. نگران تعداد زیاد چوب خطها نباشید؛ اینقدر سخت است که حالا حالاها تعدادشان از تعداد انگشتان دست بیشتر نخواهد شد. چون قبلش به یک اعترافِ شفاف نیازمندیم:

خودمان به کدام گروه تعلق داریم؟ 

 

خودتان را آماده‌ی یادگیری کنید.

راه میان‌بری وجود ندارد. هر چه هست ساده و شفاف و البته سخت و زمانبر است.

 

 

چطور-از-طریق-اجرای-ایده-های-آموزشی-درآمد-کسب-کنیم

این پست را برای معلمان و آموزشکاران توانمندی نوشته‌ام که دوست دارند از معلمی لذت ببرند و از طریق اجرای ایده‌های آموزشی درآمدی معادل و حتی بیشتر از شغلشان کسب کنند و غم نان آنان را از دیدن زیبایی‌ها و لذت‌های معلمی غافل نکند.
واقعیت این است که میزان درآمد معلمان چیزی نیست که بتواند آنان را با فراغ بال به مرحله‌ی عشق و هنر معلمی برساند؛ حداقل برای بسیاری همین است.
پس اجازه بدهید بر روی بخش شغلی و حرفه‌ای معلم (بخش زمینی یک معلم) تمرکز کنیم و با همین رویکرد پیش برویم.

چطور در دنیای آموزش و یادگیری بمانیم و درآمدی خوب هم از طریق آن کسب کنیم؟

پاسخ‌های کلیشه‌ای و از پیش تعریف شده‌ی زیادی برای این پرسش هست.
اگر هم دنبال پاسخ های جدی‌تری بگردید کافی است در اینترنت جستجو کنید: “کسب درآمد از طریق…”
در این پست از پاسخ‌های کلیشه‌ای خبری نیست؛ به صورت اختصاصی و با توجه به فضای فعلی و بومی آموزش و پرورش و محیط کنونی کسب و کار آماده شده است.

یک شوک

همین اول با یک شوک شروع می‌کنیم. اگر از آن دسته از معلمان و آموزشکارانی هستید که یک ایده‌ی عالی و ناب دارید که هنوز به فکر هیچ کسی نرسیده است و خیلی هم ترس دارید که کسی بفهمد ایده‌تان چیست؛ بیشترین انرژیتان هم برای پنهان کردنش تحلیل رفته است؛ بگذارید، آب پاکی بر روی دستتان بریزم. آن هم اینکه ایده‌ی شما به احتمال 99 درصد ارزش تولید و سرمایه‌گذاری ندارد!

چرا؟
تعجب می‌کنید؟ حق هم دارید
اوایل من هم همین حالت شما را داشتم بعداً که چند ایده‌ی ناب را اجرایی کردم و هیچ نتیجه‌ای نگرفتم و در این زمینه کتاب‌ها خواندم و سواد خودم را ارتقا دادم؛ دلایلش را فهمیدم.

ببین؛ ایده‌ای که تابه حال به ذهن یکی از این چند میلیارد نفر آدم نرسیده است یا به فکر 80 میلیون ایرانی نرسیده، یعنی قابلیت موفقیت خیلی کمی دارد و یا بهتر بگویم ارزش پیگیری ندارد.
پس لطفاً دنیال یک ایده‌ی خیلی خاص و تازه نباش؛ در عوض دنبال چیزی باش که دوستش داری یا به قولی عاشقش هستی.

ببینید؛ نمی‌گویم که ایده‌های ناب و تازه وجود ندارند یا همه بی‌فایده هستند؛ اما درصد خیلی کمی از آنها (حدود یک درصد)  شانس موفقیت‌ را دراند که آن هم متعلق به کارآفرینان افسانه‌ای هستند. تو برای شروع کار و کسب درآمد از طریق اجرای ایده‌های آموزشی فعلاً و در وهله‌ی اول نمی‌توانی بر روی کسب درآمد از آنها حساب باز کنی.

ایده همه جا ریخته است.

دلیل دیگر اینکه حتی اگر ایده‌ی خیلی خاصی داشتی؛ به معنی موفقیت و کسب درآمد نیست. به قولی ایده همه جا ریخته است و حتی می‌شود گفت کمتر معلمی هست هنگام تدریس، سر کلاس و هنگام آزمون گرفتن، چند ایده‌ی تازه در مورد روش تدریس، ابزار و رسانه‌های آموزشی به ذهنش نرسد. پس داشتن ایده به تنهایی کارساز نیست. چیزی که مهم است اجرایی کردن ایده‌ها است و نتیجه گرفتن از آنهاست. که برای محصولات آموزشی یعنی اینکه مخاطبان شما حاضر باشند در ازای داشتن خدمات یا محصول شما پولی از دست بدهند.( قبول دارید که از دست دادن پول سخت است.)

خوب حالا فرض کنیم؛ یک ایده‌ی خوب داری و با توجه به مشاهدات و تجربیات و تحقیقاتی که داشتی؛ به این جمع‌بندی رسیدی که خیلی عالی است. حالا نوبت اجرایی کردن ایده است. در این مرحله دقت داشته باشید؛ ایده‌ها را به صورت آزمایشی و در موقعیت‌های قابل کنترل و کوچکتر اجرایی کنید.

فرض کنید در ذهنتان هست و می‌خواهید کتاب کار خاصی برای دانش آموزان پایه اول ابتدایی ایران بنویسید؛ خیلی هم عالی!

مسیر اشتباه: مدتی خودتان را زندانی می‌کنید محتوای لازم را تولید می‌کنید و به دست یک ناشر می‌سپارید. ناشر هم پول تمام کتاب را تا ریال آخر از شما می‌گیرد. و بعد از چاپ، شما را با 1000 جلد کتاب و احتمالاً بدهی تنها خواهد گذاشت.
مسیر درست:  لازم نیست به تیراژ بالا و یک مرتبه کتابی چاپ کنید که روی دستتان باد کند. با چاپ جزوات کوچک شروع کنید از مدسه و منطقه‌ی آموزشی شروع کنید؛ اگر نتیجه مطلوب را گرفتید چه خوب؛ اگر نه از بازخوردها استفاده کنید. کارتان را ویرایش کنید و بعد دوباره و چندباره بروید سراغ اجرا. خلاصه اینکه اجرا کردن یک ایده در سطح کوچک، خیلی کم دردسرتر و کم هزینه‌تر خواهد بود و اشکالات آن را می‌توانی بگیری و بهتر و کاملتر دوباره تولیدش کنی. تا در نهایت در سطح وسیع و تیراژ بالا کتابت را چاپ کنی.

شما به ایده‌ای که می‌خواهد زمینتان بزند؛ هیچ تعهدی ندارید.

هنگام اجرا عیبها و نقص‌های یک ایده مشخص می‌شود؛ مدام بخش‌هایی حذف و قسمتهایی به آن اضافه خواهد شد و در نهایت پختگی لازم را به دست می‌آورد. از این نترسید که چرا ایده را تغییر دادید. رُک بگویم شما هیچ تعهدی به ایده‌ای ندارید که بخواهد زمینتان بزند و شما را شکست بدهد. شما با ایده‌ای دوست خواهید ماند که به ماندنتان و موفقیت شما کمک کند.

اینه! این آخرشه؛ وای چه عالی!

بگذارید باز برگردم به بحث جالب بودن و عجیب و غریب بودن ایده که خیلی ها از این طریق شکست می‌خورند و دیگر هم به فکر دوباره بلند شدن نیستند. جالب بودن ایده، ناب بودن ایده یا هر مورد دیگری که شما را شگفت‌زده کرده است و خواب از چشمانتان ربوده است و پیش خودتان هیجان‌زده خواهید گفت: “اینه! این آخرشه؛ وای چه عالی!” (همان چیزی که شما را کور می‌کند و نمی‌توانید نقص‌های ایده‌هایتان را ببینید. درگیری همیشگی و قدیمی بین منطق و احساس)رفع-نیاز-مخاطبان-شما
ولی بگذارید راحت بگویم اصلاً برای مردمان آن بیرون، چنین چیزی نه مهم هست و نه هیجان‌انگیز . و حتی ممکن است به چشم هم نیاید. تنها چیزی که برای مخاطبان هدف و مردم مهم هست برآورده شدن نیاز یا رفع شدن مشکل‌شان است. حال این شما هستید که بایستی خودتان را تطابق بدهید و امکان این شانس را فراهم کنید تا رفع این مشکل توسط محصول و خدمات شما باشد.

پس لطفاً نگویید ایده‌ام عالی بود؛ حیف کسی قدر مرا ندانست یا نمی‌داند. فکر نکنم بازاری برای قدردانی از تولید کنندگان ایجاد شده باشد. هر چه هست میزان ارزشی است که شما می‌توانید برای مخاطبان و خریداران داشته باشید؛ آن هم از طریق رفع نیازها و رفع مشکلاتشان هست و بس.
این نکته‌‌ی خیلی مهم را خیلی‌ها رعایت نمی‌کنند. اگر همین یک مورد را رعایت کنی؛ احتمال موفقیت و فروش خدمات و محصولاتت خیلی خیلی زیاد خواهد بود.

پس بهتر است واقعیت را قبول داشته باشیم و دنبال اجرایی کردن ایده‌ای باشیم که قبلا مردم مساله‌اش را یا نیازش را پذیرفته‌اند و شما هم انرژی‌تان را بر جایی متمرکز کنید که مشتریان شما در آن ارزشی می‌بینند.

دوست دارم سوالات و نظرات خوب خودتان را زیر این پست بنویسید. تجربیات خوب و بدی که در این زمینه داشتید را به اشتراک بگذارید. شاید از طریق آن بتوانید به یک نفر هم که شده کمک کنید.

 

…به زودی بخش دوم این نوشتار تقدیم شما خواهد شد.

 

این پست را تقدیم می‌کنم به معلمان توانمند و خلّاقی که نمی‌خواهند چشمه‌ی خلاقیت بچّه‌ها را بخشکانند.

قبلاً هم اینجا کلی درباره‌ی یک دفتر خوب حرف زدیم. حالا می‌خواهیم برویم سراغ نام‌گذاری دفترها. یک لحظه فکر کنید چقدر اسامی “دفتر مشق”، “دفتر تکلیف”، “دفتر ریاضی”، “دفتر املا” تکراری است. سوال این است حالا که ما این دفترها را داریم و مدام از آنها استفاده می‌کنیم. نمی‌شود اسم و عنوان بهتری برایشان انتخاب کرد؟
جواب هم قطعاً “بله” هست
تصور کنید که به جای دفتر املا می‌گفتیم دفتر رشد (رشد نوشتن) یا به جای دفتر مشق می‌گفتیم دفتر پیشرفت (خواندن و نوشتن) و دفتر داستان، دفتر خوبی، دفتر خنده و… ( ادامه‌ی این جمله را باز می‌گذارم؛ نیم جمله).

چرا تصور؟
بیایید از فردا یک اسم با مسمّا و قشنگ برای دفترهای بچّه‌ها انتخاب کنید. بگذارید یک واقعیت تلخ را به شما بگویم که فکر نکنم کسی حاضر باشد آن را با شما در میان بگذارد. عبارت “دفتر املا” یا “دفتر مشق” اینقدر تکراری شده است که به یک اسم عام تبدیل شده است و در نتیجه بود و نبود آن (گفتن یا نگفتنش) هیچ فرقی با هم ندارد. تجسم کنید ما هَی مدام بگوییم: “کتاب داستان”، “کتاب قصه” و “کتاب سرگذشت”.
بایستی بعدش یک کلمه یا عبارت بیاید مثلاً “داستان جوجه اردک زشت”، “قصه‌ی قهرمان چند دست”، “پرستوی آبی” اگر قرار باشد همه‌ی کتاب داستان‌ها با یک عنوان خطاب بشوند که همین گزینه برای ورشکست شدن کتابفروشی‌ها کافی است. حالا چرا ما مدارس ورشکست نمی‌شویم؟ [ شاید هم چون مدارس از مدتها قبل ورشکست شده‌اند و ما خبر نداریم]. در واقع بعد از این همه سال ربط چندانی میان موفقیت و شکست مدرسه با موفقیت و شکست معلم پیدا نکرده‌ام. نتیجه هم همین می‌شود که هست.

برگردیم به بحث خودمان؛ از فردا، اسم “دفتر ریاضی اسم” را بگذاریم “دفتر دوستی اعداد”
به جای “دفتر املا”، “دفتر کلمه‌‌های خندان”، کلمه‌های شاداب” یا “حرفهای خوب نوشتاری”
و خیلی نام‌گذاری‌های عجیب و غریب دیگر
دفتر توت‌فرنگی
دفتر هندوانه‌
نترسید حالا عجیب هستند چون اصلاً وجود خارجی ندارند؛ شما شروع کنید، کم کم آشنای هم می‌شویم

ما و دفترهای خوشنامی که همه دوستشان داریم.

عادتهای کوچک معلمان موفقپیش نوشت: این عادتهای کوچک هستند که اعمال ما را تشکیل می‌دهند و چه بسا پیشرفت  موفقیت چشمگیر ما نتایج عادتهای کوچکی است که به مانند رشته‌های نخ کنار هم قرار می‌گریند و پلکان طنابی رشد شخصی و کاری را برای من معلم رقم می‌زنند.

 

در این پست می‌خواهیم مجموعه‌ای از عادت‌های کوچک اشاره کنیم که توانسته است یا می‌تواند در موفقیت ما به عنوان یک معلم نقش داشته باشد.

فعلاً موارد زیر را فهرست می‌کنیم بعداً با توجه به نظر همکاران گرامی ویرایشهای جدیدی از آن ارائه خواهیم داد:

  • همواره با پرسیدن سؤالی خود را در مسیر تغییر و پیشرفت نگه می‌دارند. آیا نمی‌شود به روش بهتری درس را ارائه داد؟
  • وقتی می‌فهمند دانش‌‌‌آموزی اتفاقی درسش را نخوانده است و مشکل دارد در کنارش می‌ایستند؛ روبرویش قرار نمی‌گیرند.
  • به خوبی می‌توانند کلمه‌ی “نمی‌دانم” را بیان کنند؛ طوری که همه‌ی بچه‌های کلاس آن را بشنوند.
  • برای ایجاد نظم و سکوت در کلاس، عادت ساده‌ای دارند: یکی اینکه خودشان نظم دارند و البته به جای داد و فریاد برای برقراری آرامش، سکوت می‌کنند!
  • خودشان را هنوز به عنوان یک یادگیرنده می‌شناسند.
  • گه‌گاهی از امتحان و آزمون به عنوان ابزار و روشی در جهت آموزش و یادگیری استفاده می‌کنند.
  • تدریس و فرآیند آموزش را یک مثلث فرض نمی‌کنند که همه‌ی چیزها به آنها ختم گردد؛ در یک دایره کنار یادگیرندگان قرار می‌گیرند.
  • ایجاد شور و شوق یادگرفتن در یادگیرندگان را بر حفظ اطلاعات و علم آموزی آنان ترجیح می‌دهند.
  • همواره خود را یادگیرنده و دانش‌آموز می‌دانند.

عادتهای کوچک معلمان موفق 1

پس نوشت: آنچه اشاره گردید؛ صرفاً پیش‌نویسی است که بیشتر برای در دیدرس بودن مناسب است؛ دوست دارم با هم تکملیش کنیم.

ـ مشارکت کنندگان این بحث:

ـ سیف‌الله حسن زاده

مدارس موفق
معلّمانی را نمی‌خواهند که دائماً بیاموزند و همه‌ی یادگیری‌ها، تابعی از آموزش‌های او باشد و افراد بر اساس آموزه‌های او بیاموزند؛ درس بخوانند؛ به سؤالات جواب بدهند؛ فکر کنند و تصمیم گیری کنند.

مدارس موفق
معلّمانی را می‌خواهند که خود یادگیرنده باشند و قدر ت و نیروی یادگیرندگی را در دانش‌آموزان ایجاد کنند؛ تا تک تک آن‌ها، به یادگیرندگانی تبدیل شوند که به تناسب شرایط و استعدادهای فردی بیاموزند؛ یاد بگیرند و از همه مهم‌تر همواره یادگیرنده باقی بمانند.