من-یک-یادگیرنده-هستم

هرکسی دوست دارد؛ به گونه‌ای شناخته شود. بعضی‌ها به مال و منال، تعدادی به جایگاه و میز و مقام و برخی هم به مدرک. خلاصه این رشته سر درازی دارد.

اما فکر کنم دوست داشتنی‌ترین نوع معرفی این است به چیزی شناخته شوی که سرما و گرما، گذر زمان و تغییر مکان نتواند آن را از تو بگیرد. چیزی که درونی شده باشد؛ باورش کرده باشی و با آن نفس کشیده باشی و در یک کلام زندگی کرده باشی.

“یادگیرندگی صفت زیبایی است که دوست دارم، موصوفش من باشم.”

این عبارت زیبایی است که هر کدام از ما حق داریم به تکرار کردنش مشغول شویم.

 

مواظب باشید اگر بخواهید کفشهای یادگیری‌تان را آویزان کنید مثل این است، بخواهید از این به بعد پا برهنه راه بروید.

 

پیش‌نوشت:
در کانال تاریاد متن زیر را تحت عنوان “از نامناسب‌ها” منتشر ساختم.
از “نا”مناسب‌ها
اگر همواره منتظر فرصت مناسب بمانید. یعنی دارید این فرصتهای ناچیز، دم دستی و به اصلاح “نا”مناسب را از دست می‌دهید. چه بسا بسیاری از آنها همان فرصت مناسب شما هستند و شما آنها را “نا”مناسب می‌پندارید.
چه خوب می‌شد که هر فرصتی مناسبت یا “نا”مناسبتی خویش را با صدای بلند اعلام می‌کرد. اما متاسفانه فرصتها اعلام قبلی ندارند و یکی یکی از جلو چشمانتان رژه می‌روند و باز نمی‌گردند و در انتها فرصت ناچیزی خواهد ماند که ناگزیرید مناسبش بپندارید. البته اگر خیلی خوش شانس باشید و به خودتان بیایید و گرنه آن هم برچسب “نا”مناسبی خواهد خورد و از دست خواهد رفت و آینده، همان فرصت مناسبی است که هرگز سر نخواهد رسید.
پس راحت باشید و از همین لحظه و همین امروز، خوب بودن و رشد کردن را شروع کنید بی‌شک خیلی از همین فرصتهای “نا”مناسب، تغییر چهره خواهند داد و بدون “نا” مناسب احوالتان خواهند شد.

  Sara که یکی از همکاران و مخاطبان خوب تاریاد است برایم نوشت:

ـ خوددون چ میکنید برای این ” نا” هایی ک سر هر چیز میگذاریم از جمله فرصت
ـ سوال سختی پرسیدید. برسم فکرهامو رو هم بریزم براتون می‌نویسم
ـ ممنونم
ـ بذار فرصت مناسب پیش بیاد
ـ اینو بذارین کانالتون ببینن چ کسی این متنو نوشته!
ـ حالا که دستم رو شده؛ فکر کنم مجبورم زودتر در مورد “نا”هایی که سر هر چیز و از جمله فرصت می‌گذاریم؛ بنویسم.
 ( البته همراه با این نوشتار چندین شکلک تعجب و تلطف و لبخند و قهقهه نیز رد و بدل شد).

خوب حالا فرصت شد تا جوابهایم را بنویسم؛ آنها غالباً مبتنی بر تجربیاتم هستند. امیدوارم از آن چیز بدرد بخوری گیرتان بیاید و اینجا هم در سایت جلو چشم باشد؛ بعدترها شاید مرورشان کمک‌رسان باشد.
قبلش یک توضیح: در نوشتار فوق ” خوب بودن و رشد کردن” در کنار هم آمده‌اند. به این خاطر که این دو را لازم و ملزوم یکدیگر تشخیص داده‌ام.

اینهایی که می‌نویسم به ترتیب اولویت نیستند؛ بلکه به ترتیب یادآوری است.
نخست: از کارهای مناسبی که امسال انجام می‌دهم این است که با سرعت زیادی به سمت کتاب رفته‌ام (توجه و استقامت در نگاه کردن به کتاب) و با خرید جدیدترین منابع به روز در حوزه‌ی علاقمندی‌هایم سعی دارم در حد جابجایی چند سانتی‌متری هم باشد؛ جغرافیای ذهنی‌ام را گسترش دهم. تقریباً در موقعیت‌های مناسب مثل مهمانی و سرکار و نامناسب مثل صف انتظار پزشک بخصوص دندانپزشکی یا متخصصان عالی است، یک کتاب همراهم است و اگر همراه اول با تلگرامش بگذارد؛ بیشتر با همراه دومم به سر می‌برم. گاه پیش می‌آید یک هفته کتاب را با خودم تقریباً به همه جا می‌برم و خیلی هم کند پیش می‌روم؛ اما هر چه هست، دوست ندارم فعلاً کتاب مرا ترک کند.

دوم: اینکه به بعضی از فعالیت‌ها، درخواست‌ها، کارهای گروهی و پیشنهادات “نه” گفته‌ام. یا بهتر بگویم به انتخابهای زیبا و فریبنده‌ای نه گفته‌ام حتی مواردی که ممکن است بعداً از انتخاب نکردنشان ناراحت باشم. قبلاً خیلی به ندرت می‌توانستم نه بگویم و حالا هم هر چند از خودم راضی نیستم اما فکر کنم روند رو به رشدی دارم و دارم خودم را با انتخابهایم محدود می‌کنم. این کار باعث شده است که به طور محسوسی از نامناسب‌ها را به مناسبها بیفزایم.

سوم: انگیزه‌ام را در سطح خوبی حفظ کرده‌ام؛ هر چند سخت است و به نوعی مبارزه محسوب می‌شود، خصوصاً غلبه بر وسوسه‌ی “این همه خواندی و نوشتی که چی؟”

چهارم: مدیریت حاشیه‌ها در حوزه ی شغلی و کاری و به اصطلاح سیستم کنونی که در آن فعال هستم ( آموزش ـ پرورش) ‌سعی کرده‌ام با سیستم در نیفتم. یک تعهد یکطرفه که به شدت به آن پایبندم، اینکه بتوانم بی سر و صدا به علاقه‌هایم برسم؛ برای هر دوی ما بهتر است. حتی چند مورد به همکاران پیشنهاد داده‌ام که خودتان سیستمی کوچک باشید در داخل سیستم بزرگ. نه یک چرخ‌دنده‌ی کوچک لای سیستمی عظیم که هر لحظه امکان شکستن دندانه‌هایتان و درو ریختنتان (تحت عنوان بازنشستگی) وجود دارد. سعی کنید انرژی‌هایتان را به بهترین وجه هزینه کنید. چون به شدت با کمبود منابع روبرو هستیم و هر لحظه امکان قطع همیشگی آن وجود دارد.

پنجم: ‌برون ریزی ایده‌ها و دیدگاه‌ها، هر چند خام، نارس و شاید هم نادرست. تقریباً ترس چندانی از اظهارشان و از آن مهم‌تر از نادرست بودنشان ندارم. این باعث شده است که در نوشته‌های سایت و یا حتی شبکه‌های اجتماعی و مشاوره‌های خصوصی و عمومی آن‌ها را بیان می‌کنم. ( آنچه را که تا آن لحظه درست می‌پندارم و لازم تشخیص می‌دهم).

ششم: عملی کردن ایده‌ها و طرحهایم و دست برداشتن از ایده آل‌گرایی و کمال‌گرایی. همین سایت تاریاد، نوشته‌ها و طراحی‌ها، نمونه‌هایی از خروجی‌های عمل‌گرایی است.
هفتم: محدود کردن مطالعات و فکر کردن‌هایم در یک زمینه‌ی خاص، همزمان که به آنها تنوع داده‌ام. هر چند در هیچ زمینه‌ای خاص نیستم. ( همان آموزش و یادگیری به سبک T در زمینه‌های زیادی مطالعه کن، یادگیری داشته باش اما در یک زمینه‌ی خاص، خیلی خاص شو).

هفتم: خود را مقید کردن به نوشتن. جالب است بدانید نوشتن یک مهارت است، این یعنی اگر زیاد بنویسید، به خوبی رشد می‌کنید. همین نوشتن و از آن مهم‌تر که نوعی”عادت‌سازی” است؛ می‌تواند ما را در زمینه‌های دیگر کمک رسان باشد و در نهایت یک بستر مناسبی برای رشدتان فراهم می‌شود. موقعیت‌های مناسب مستقیم به دنبالمان نمی‌آیند و دنبالمان هم نمی‌گردند و این برای خود ما هم صادق است یعنی چشم در چشم موقعیت‌ها بخواهیم مناسب و نامناسب سوا کنیم امکان‌پذیر نیست. غالباً مناسب بودن‌ها در جایی و زمانی دیده‌می‌شوند که انتظارشان را نداریم. پس چه بهتر که هموراه مقدمات داشتنشان را فراهم سازیم. این مقدمات برای یکی می‌تواند نوشتن باشد، برای فردی دیگر ممکن است فعالیتی هنری و یا صنعتی باشد.

پس‌نوشت: درست است که از کلمه‌ی “نامناسب” تا “مناسب”، یک هجا و دو حرف “نا” فاصله است؛ این اشارتی بر سهل‌الوصول بودن و آسان بودن تبدیل “نامناسب” به “مناسب” بر روی کاغذ و در عالم حرف و کلمه است. هیچ تضمینی بر سادگی همین تغییر و تبدیل در دنیای واقعی وجود ندارد. اگر هم باشد هیچ بعید نیست این “مناسب” ها باشند که به “نامناسب” تبدیل می‌شوند. لطفاً مواظب باشیم.
این مجموع یادآوری‌هایی است که فعلاً به خاطرم می‌رسند. حق ویرایش و اضافه‌کردن تجارب دیگر برای همه‌ی ما محفوظ است.
شما هم اگر تجربه‌ی مشابهی دارید؛ آن را با ما به اشتراک بگذارید.

وقتی کتابی را می‌خرید نخستین صفحه‌ی داخلی کتاب را امضا و تاریخ بزنید، بعد از خواندن کتاب صفحه آخر را هم تاریخ و امضا بزنید.
حالا تاریخها را با هم مقایسه کنید. چون این فاصله رابطه‌ی مستقیمی با کتابخوان بودن یا نبودنتان دارد؛ همان رازی است که از آن حرف می‌زنم. هر چقدر فاصله‌ی دو تاریخ از هم کمتر باشد این یعنی هنوز زنده‌اید و سر ساعت به روحتان غذا می‌دهید و هر چه قدر این فاصله‌ بیشتر باشد یعنی شما و کتاب بیشتر از هم فاصله گرفته‌اید.
همچنان که حاضرید پول حداقل یک و شاید هم دو کتاب را بدهید و یک وعده غذا برای جسمتان تهیه کنید. آیا حاضرید برای روحتان هم سفارشی داشته باشید؟
با خوشحالی جواب بیشتر ما “بله” است و راضی از این شناخت و تشخیص لابد لبخندی نیز بر لب خواهیم نشاند.
اما بگذارید به ادامه‌ی ماجرا هم بپردازیم هر چند که ممکن است این لبخند را بر لب بخشکانیم.
غذا را نیم ساعته می‌خوریم، چند ساعته هضم می‌کنیم و تقریبا یک روزه تمامی سلولهای بدن از وجود آن آگاه می‌شوند.
آیا حاضریم سفارش روحمان را نیز چندساعته یا یک روزه صرف کنیم؟
جواب تلخ اینجاست؛ تعداد معدودی از ما برای روحمان غذا می‌گیریم و تلخ‌تر آنکه تعداد انگشت شماری هستیم که آن را صرف می‌کنیم. بیشترین سهم را از کتاب، کتابخانه‌ها می‌برند با سکوت و گرد و غباری که بر کتابها می‌نشانند؛ نقاب از چهره‌ی کتاب نخوان ما برمی‌دارند و ما را عریانتر از همیشه آشکار خواهند کرد.
با چشم پوشی از این درد، که فقط تعداد معدودی از سلولهای بدن از خواندن کتاب خبردار می‌شوند که بیشترین آنها نیز ناگزیر همان سلولهای چشم هستند.
بگذارید اعترافی بکنم هر چند که تلخی‌ رفتار امروزین و فراموشی عادت دیرین، شیرینی‌اش را کم رنگ کرده است. کتابهای زیادی بودند که وقتی به دستم می‌رسیدند تاریخ اول و آخر آنها یکی بود یا حداکثر چند روز و یک هفته از هم دور بودند. اما امروز دیگر چنین چیزی وجود ندارد. هر چند به عادت مالوف اول کتابها را تاریخ و امضا می‌زنم. اما اینکه همان روز یا همان هفته پای صفحه‌ی آخرشان امضا بخورد؛ سالی به یکی دو مورد می‌رسد؛ فکر کنید هفته‌ای یکبار غذا بخورید و بعد هم کارت باشگاه پرورش اندام را جیب داشته باشید.
راز این است، اگر می‌خواهید رشد کنید بهترین غذای روحتان را از بهترین رستوران شهر و از دست بهترین سرآشپزها تحویل بگیرید و آن را با ولع تمام بخورید. بی‌شک خوردن یک کیلو کاغذ، آن هم برگ برگ، سطر به سطر و کلمه به کلمه، در یک روز و در نهایت در یک هفته اگر شما را اگر قوی و نیرومند نسازد؛ حداقل نشانه‌ای از علامت حیات شما خواهد بود. بعد از مدتی به جایی می‌رسید که کم کم می‌توانید فکر کنید و بیاندیشید. فکرش را بکنید؛ این بزرگترین لطفی است که می‌توانید در حق خویش بکنید، خود را از رشد سرشار سازید.
رازی که از آن حرف زدم، امیدوارم برای شما جزو بدیهیات باشد تا یک راز. اما راز نهایی این است که زندگی ما همواره به دو دوره‌‌ی ماقبل و مابعد کتاب تقسیم خواهد شد. آیا همچنان می‌خواهیم در دوره‌ی ماقبل کتاب بمانیم؟

پس‌نوشت: به احترام روزهای خوشی که تاریخ اول و آخر کتاب‌ها یکی بود، این پست را نوشتم.

 

برای شروعی تازه از سال تحصیلی دو قطعه‌ی کوچک نوشتم. ( عمداً می‌گویم شروعی تازه و نمی‌گویم شروعی دوباره) چون هیچ شروعی دوباره نیست و هیچ‌گاه سال تحصیلی جدید، دوباره آغاز و دوباره مهر نیستند. بازشدن درب مدارس هم بازگشایی نیست، بلگه گشایشی است که هیچگاه نبوده و بعدا هم اتفاق نخواهد افتاد، مگر آنکه واقعاً به عادت بدی دچار شده باشیم و آن تکراری پنداشتن چیزهایی که تکرار پذیر نیستند مثل همین شروع شدنها که هیچگاه تکراری نخواهند شد.

دو قطعه‌ی کوچک، نخست یک شعر میانه اندامی بود که قلع و قمع شد و از آن این دو قطعه‌ی زیبا متولد شدند. ( همیشه این را بدانید شاعران و نویسندگان آثار جدیدشان را خیلی دوست دارند و اگر جرات داشته باشند آنها را شاهکار خویش می‌‌نامند.) گفتم آنها را اینجا به اشتراک بگذارم که بهانه‌ای باشد برای عرض تبریک سال نو تحصیلی

ـ قطعه‌ی نخست: جالب آنکه این شروع، آخرین به همرسی شنبه و شروع ماه مهر و آغاز مدرسه در قرن چهاردهم است.

ـ قطعه‌ی دوم:

درهایتان آبی
آسمانتان ابری
و شعرهایتان ماهی
بهترین روایت پاییز به نامِ
“مِهرماهی‌ها به دریا می‌ریزند.”
به زودی در سراسر کشور

 

در این قطعه هم عبارت ” مِهرماهی‌ها” را به شدت دوست دارم بخصوص وقتی که به دریا می‌ریزند.
خوش به حال شما آموزگاران که شاهد این لحظه‌ی شگفت هستند.

ایده‌ای که فعلاً دوستش دارم ( همیشه حسم نسبت به ایده‌های جدید اینجوری است چند صباحی که بگذرد، ممکن است سایه‌ی هم را با تیر بزنیم)
متن‌نوشتهایی که دوست دارم در آنها به جنبه‌ا‌ی نایپدا و پنهان از یک موقعیت و چالش بپردازم. چیزی که در گوشه ‌و کنار ما همواره اتفاق می‌افتد و کاملا هم عادی است اما اگر فقط یک بار برگردیم و دوباره ببینیم و به قول سهراب سپهری پرده را برداریم بخش ناپیدای دیگری آشکار خواهد شد و می‌توانیم بیشتر و بهتر بفهمیم شاید آن وقت فرصت بهتری برای ساختن دنیای آبادتری برایمان فراهم شود. آباد نه به معنای سبزی گیاهان و فوران آب چاهها، همین‌که در ذهنمان شعله‌ای بدرخشد و نوری پیدا شود؛ نوعی آبادی است که می‌توان برای همیشه در آن زیست و مسافران و مسافرخانه‌ها را از اذیت خویش رهاند.

برگردیم به بحث این متن را طراحی و در کانال تلگرامی تاریاد و گروه گام به گام اول دبستان به اشتراک گذاشتم. (چند سال دیگر: شما یادتان نیست یک شبکه‌ی اجتماعی بود، اسمش تلگرام بود، آمد و رفت.)

 

همه چیز از یک ایده آغاز شد.

هَی مادرم نگران تکرار می‌کند که پسرم متولد 28م شهریور ماه است و کوچک‌ترین دانش‌اموز کلاس است،

آموزگار نیز سر تکان می دهد و در این غم مادرم را همراهی می کند.

با تقدیم احترام (احترامات هم می نوشتند قدیمترها) جوانترین شاگرد کلاس

بعد در زیر متن از مخاطبان خواستم:
منتظرم، همراهان عزیز از تصویر بالا و از دل متن‌ فوق، مفهوم ظریفی را استخراج کنند.
بهترین نظرها را به اشتراک خواهم گذاشت و بعد از شنیدن نظرات شما؛ در این باره بیشتر حرف خواهیم زد.
?یک کوچولو تقلب/ همه‌ی پیام را در نظر بگیرید حتی اون بخش انتهایی پیام:
با تقدیم احترام…

از به اشتراک گذاری آن یک روز که گذشت نظرات خوبی از همراهان گرامی دریافت کردم که آنها را به صورت کامل در قالب یک فایل pdf در کانال تاریاد به اشتراک گذاشتم. ( از اینجا فایل کامل همه‌ی نظرات را دریافت کنید.) گفتم که کمی بیشتر در این باره حرف بزنیم. تلگرام که جای حرف زدن نیست؛ یعنی هست، بعد درمی‌مانی که حرفهایت کجا رفتند؛ اینجا پیداتر و ایمن‌تر است.
برای دور نشدن از بحث اینجا نظراتی که به هدف نگارنده از طراحی این گفت‌وگو نزدیک بودند آورده می‌شود. بی‌شک در سایر نظرات هم جنبه‌های ناپیدای دیگری هم دیده شده بود که خیلی هم جالب بودند. در ادامه هم به یکی دو مورد از آنها اشاره خواهم کرد.

آنان دانش آموز را کوچکترین یا بەقولی ضعیفترین عضو کلاس میدانند، اما او خود را جوان ترین ….میداند. ( دید مثبت)
ـ نظر از : 3/14 @

مادر و معلم بچه رو کوچک میبینن اما دانش آموز خودشش رو با لفظ جوانترین اعلام میکنه و اینکه دیدگاه کودک با بزرگترها دنیاااایی متفاوته.
ـ نظر از: Fereshteh N

در مورد عکسی که به اشتراک گذاشتین به نظر من تفاوت دیدگاهها رو می رسونه که مادر دید منفی و هراس دارد که کودکش کوچکترین فرد کلاس است و معلم هم همین دید را دارد ولی دانش‌آموز دیدش مثبت است و خود را جوانترین فرد کلاس می داند دید ما به مسایل خیلی مهمه.
ـ نظر از: L.R

حدس بنده اینه که اون شاگرد از اینکه جوانترین شاگرد کلاسه احساس رضایتمندی داره درحالیکه مادر و آموزگار از این بابت احساس نگرانی دارند که نکنه به خاطر سن کم ایشون نسبت به سایرین در یادگیری دچار مشکل شود.
عمده مفهوم اینه که مادر وآموزگار ایشون رو کوچکترین میدونن ولی خود دانش آموز جوانترین میدونه.معمولا واژه کوچکترین ،حس خوبی به انسان نمیده درحالیکه واژه جوانترین انسان رو سرشار از جنبش و انرژی میکنه
ـ نظر از: ya_khoda

من فکر میکنم نکته مطلب در تفاوت دو دیدگاه هست در خصوص دو کلمه کوچکترین و جوانترین. گاهی با جابجایی یک کلمه میشه خیلی چیزها را تغییر داد.
از نظر مادر و معلم کوچکترین دانش آموز بودن یک ضعف هست که ممکنه ناتوانی هایی به همراه داشته باشه.
اما جوانتر بودن یعنی سرشار از شور و شوق و سرزندگی.
ـ نظر از: Darya

به نظرم در متن فوق نکته ظریف تفاوت دریچه نگاه انسان ها به موضوع ها و مسائل زندگی مورد توجه قرار می گیرد.
همچنان که در این متن از یک دریچه به موضوع فوق به عنوان کوچک ترین و ضعیف ترین دانش آموز نگاه می شود، از دریچه دیگر نیز به عنوان جوان ترین و پرانرژی ترین دانش آموز کلاس نگاه می شود.
ـ نظر از: Hakim Omrani

حتی یک نظرات جالب دیگری هم بود مثل این:

دو روز دیرتر دنیا میومد بزرکترین فرد کلاس میشد و باز مادر غمگین میشد!!
ب هر حال مادر همیشه نگرانه
ـ نظر از: vda❤

آنچه مد نظر نگارنده بود در نظرات فوق به خوبی به آن اشاره شده است. می‌ماند ادامه‌ی حرف و آن هم اینکه:
به ظرافتهای مفهومی و کلامی دو کلمه‌ی کوچکترین و جوانترین برمی‌گردد که هر دو کلمه برای توصیف یک دانش‌آموز به کار رفته است. افراد درگیر در ماجرا هم به دو گروه تقسیم می‌شوند. بزرگترها و کوچکترها
نگرش بزرگسالاری یا بزرگ‌سالارانه (عمدا این واژه‌ها را به کار می‌برم) که الزاماً نیز صحیح نیستند؛ باعث شده است که ما نه تنها کودکان حتی رؤیاهای آنها را هم از خودمان و متعلق به خودمان بدانیم.
اصولاً ما در معنابخشی به رویدادها و محیط اطرافمان ناگزیز هستیم و طبیعی هم هست که از فیلترهای مختلفی استفاده کنیم و داده‌ها را با عبور از همان فیلترها تحلیل و درک و بازخوردمان را متناسب با آن را داشته باشیم. ما به مرور و با تکرار رویدادها الگوهای ذهنی و به دنبال آنها مدلهای ذهنی خویش را می‌سازیم. مدلهای ذهنی در واقع عینک‌هایی هستند که به چشم می‌زنیم چه خوب می‌شود همیشه یک عینک به چشم نداشته باشیم که اگر کور نشویم بسیاری از دیدنی‌ها را از دست خواهیم داد. ( تصور کنید همیشه یک عینک آفتابی به چشم داشته باشید یا یک عینک با شیشه‌های سبز رنگ).
در موقعیت طراحی شده و رویداد مذکور یک فرد که از دید ما کوچکترین فرد کلاس است ناخودآگاه همان ذهن از پیش‌آماده و عادت شده و البته منفی‌باف ما را به سوی تمامی “ترین” های منفی دیگر رهنمون می‌سازد. و کوچکترین را معادل ضعیف‌ترین، درسنخوان‌ترین یا تنبل‌ترین و نیاز به تلاش بیشترین و … می‌گیرد. فرقی ندارد هر واژه‌ای را می‌توانید جایگزین نمایید.

اما کافی است یک لحظه مکث کنیم و فیلتر نگاهمان را با فیلتر مهربان‌تر و خوشبینانه‌ای عوض کنیم همین کوچکترین می تواند جوانترین فرد کلاس باشد و موردی که می‌توانست و هنوز هم می تواند یک سال تمام کودک و مادرش و معلمش را نگران سازد تبدیل به یک مزیت گردد. شاداب ترین، پر انرژی‌ترین، فرزترین و… از جمله عبارتهای پسوندی است که به دنبال این دیدگاه، مجالی برای دیده شدن خواهند یافت یافت. که همین یک مزیت می‌تواند شادکامی و به تبع آن رشد را به همراه بیاورد.
این نوشتار در پی نفی دیدگاه‌های بزرگسالارانه یا محتاطانه و در نهایت بدبینانه نیست که خودش هم از همین فیلترها دارد و حتی نیازمند آنها هم هستیم. می‌گویند خوشبینها هواپیما می‌سازند و بدبینها چتر نجات؛ هر دو طرف پیوستار را نیاز داریم. (و البته ناگفته نماند هنوز رابطه‌ی بین هواپیما و چتر نجات را درنیافته‌ام چون نشنیدم هواپیماها چتر نجات داشته باشند. اجازه بدهید در اینجا با این استثنا در مقابل هواپیماهای غول‌پیکر، یک پرنده‌ی کوچک با یک یا دو سرنشین را هواپیما حساب نمی‌کنیم.)

خوب است که در تحلیل و توصیف رویدادها و موقعیت‌های طبیعی، از یک الگوی ثابت ذهنی استفاده نکنیم و مدل ذهنی منعطفی داشته باشیم یعنی بتوانیم هر لحظه در صورت یافتن مدلی بهتر و کامل‌تر آنرا با مدل فعلی خویش جایگزین نماییم. قطعاً بهره‌گیری از انواع مختلف مدلها می‌تواند ما را در درک و توصیف بهتر دنیای اطرافمان کمک نماید. باشد که بتوانیم خودمان را عادت دهیم که از دریچه‌ی دیگری به وضعیت موجود بنگریم و در دل چالش‌ها و تهدیدها و نگرانی‌ها چه بسا فرصت‌ها و موقعیت‌هایی برای شادکامی وجود داشته باشد. هر چند جزئی و هر چند ساده و پیش پا افتاده. مهم این است که بهانه‌ای برای بهتر شدن موقعیت کنونی به دست بدهیم و اثری مثبت بگذاریم.

سرانجام اینکه خوب است بدانیم هنگام بروز موقعیت‌هایی مشابه موقعیت طراحی شده در محل کار یا زندگی، چه چالشها و یا چه بحرانهای بزرگی باشند، تعریفی که همه‌ی مولفهه‌ای درگیر در ماجرا خواهند داشت، برگرفته از مدل ذهنی ما خواهد بود.
چه عبارتهایی برای توصیف موقعیت به کار می‌بریم. (‌کوچک‌ترین یا جوانترین)
چه احساسی نسبت به وضعیتی که در آن قرار داریم پیدا می‌کنیم. ( نگران و ناراحت یا خوشحال و شاداب)
چه تصمیمی در برخورد با آن چالش خواهیم گرفت. ( درمانده و شکست خورده، یا فعال و ادامه دهنده)
و چگونه با آن کنار خواهیم آمد همه و همه برگرفته از نگاه و مدل ذهنی ما خواهد بود.
امیدوارم مدلهای مفیدی را برای چشمان ذهنی خویش انتخاب کنیم و بسته به موقعیت‌های مختلف از آنها استفاده کنیم. باشد که به درک بهتر ، رشد و شادکامی برسیم.

پس نوشت: همچنین این طرح ابزاری بود برای شناخت بهتر خودمان و سایر افرادی که در کنار ما هستند و اینکه چقدر می‌توانیم در درک، توصیف و تحلیل محیط اطرافمان متفاوت عمل کنیم و دیدگاه‌های مختلفی داشته باشیم.

ویژگی های یک دفتر مشق خوب

از بعضی‌ دفترها خاطره‌ی خوشی نداریم مثل دفترِ مدرسه، وقتی که خطایی می‌کردیم و ما را به آنجا تبعید می‌کردند و گوشمالی می‌دادند.
بعضی دفترها هم آنقدر بزرگ هستند که نمی‌شود آنها را، یا بهتر بگویم آنجا را خرید، ولی می‌شود داخلشان صف کشید و کارها را انجام داد یا انجام نداد. مثل دفترهای بزرگ و شیک برخی ادارات.
اما طرف صحبت امروز ما دفترهایی هستند که خریدنی هستند و زیر بغلی. از همان‌هایی که وقتی برادر یا خواهر کوچکترمان دور از نگاه ما در یک چشم برهم زدنی، جلدش را می‌کندند و زحمت خطی خطی کردن بیش از 10 صفحه‌اش را در لحظه بر عهده می‌گرفتند.
خوب فکر کنم حدس زدن نمی‌خواهد دیگر
منظورم دفتر مشق و دفتر تمرین است.
خلاصه‌ی تمام بحث زیر این جمله پنهان می‌شود:

” لطفا برای بچه‌های خود، دفتری خوب بخرید”
البته که خوب، همیشه به معنای گران بودن نیست. پس در ادامه با ما باشید تا از ویژگی‌های یک دفتر مشق خوب بیشتر حرف بزنیم:

رنگ کاغذ سفید باشد. صفحاتش نازک نباشد. یعنی آن طرف کاغذ پیدا نباشد. تا وقتی روی آن می‌نویسیم از طرف دیگر بیرون نزند و در هنگام پاک کردن با پاکن پاره نشوند. (البته کاغذ بر مبنای وزن سنجیده می‌شود. یعنی دو دفتر هم اندازه و هم برگ، دفتری که سنگین‌تر است دارای کاغذ ضخیم‌تر و معمولاً دوام بیشتری هم هست.)

خط زمینه‌ داشته باشد. ترجیحاً این خطوط آبی رنگ باشد. ضخامت این خطوط از ضخامت نوک مداد کمتر باشد یا حداقل برابر باشد. دفتر مشق‌هایی با خطوط زمینه‌ی کلفت در بازار هستند، انگاری کلمه‌ها قرار است دو با مانع شرکت کنند. خطوط زمینه با رعایت فاصله و هم چنین کم رنگ باشد.

تعداد صفحات یک دفتر آنقدر مهم است که می‌شود درباره‌اش یک جزوه نوشت و ساعت‌ها حرف زد. (باور ندارید؟ اصلاً فکر می‌کردید می‌شود درباره‌ی یک دفتر مشق این‌قدر حرف زد که ما حالا در اینجا زدیم. خوب به همین دلیل ساده حرفم را باور کنید و گر نه تشویق خواهم شد درباره‌ی تعداد صفحات یک دفتر مشق، یک دفتر را پر کنم.)
دفتر 40 یا 60 برگ باشد. اگر فرزندتان را بابت نخریدن یک دفتر صد برگ از مدرسه اخراج می‌کردند، لطفاً کمی مقاوم باشید و مدرسه‌ی کودکتان را عوض کنید ولی دفتر مشق صد برگ نگیرید. چرا؟
چون به یک ماه نمی‌رسد (خیلی خوشبینانه دو ماه) جلدش پاره می‌شود. لبه‌های دفتر پف می‌کند (‌احساس می‌کنید جنس کاغذ اسفنجی است) گوشه‌ها تا می‌خورد و دفتر باد می‌کند و در نهایت آنقدر ورم شدیدی خواهد کرد که در کیف فرزندتان جا نخواهد شد و مجبورید آنرا در خانه بستری کنید. وزن سنگینی هم دارد که با توجه به این همه کتاب درشتی که کودکان با خود به مدرسه می‌برند. بر روی وزن نهایی کیف مدرسه تاثیرگذار خواهد بود.
لطفاً‌ کودکان خود را به اعمال شاقه‌ از جمله حمل یک دفتر 100 برگ برای شش ماه یا یک سال محکوم نکنید.
از آن طرف دفاتر 40 برگ زود زود تمام می‌شوند. پس شوق خرید یا نوشتن در یک دفتر تازه را در کودکتان همواره روشن نگه‌دارید. و او را از این لذت طبیعی محروم نسازید.کسب تجارب نوشتن با یک دفتر مشق و املای خوب
بعضی ویژگی‌های یک دفتر خوب را عملاً و به مرور درمی‌یابیم. از جمله اینکه حتی می‌شود دفتر را بو کشید که بوی خوبی داشته باشد. از نظر ظاهری شیک، خوش دست و خوش رنگ باشد. (این بخش نسبی است و از هر فرد به فرد دیگری فرق خواهد داشت.)یک دفتر خوب شیک خوش دست و خوش رنگ

دفتری بگیرید که وقتی آن را باز کردید، با کشیدن چند بار کف دست بر روی صفحات آن دفتر کاملاً باز و صاف بشود، تا لازم نباشد هموراه کودکتان دستش را بر وری بخشی از دفتر بگذارد تا هنگام نوشتن دفتر بسته نشود.

دفاتر سیمی یا فنری که به راحتی می‌توان آن را کاملا باز کرد؛ گزینه‌ی مطلوبی برای خریدن هستند. اگر دفتر سیمی یا فنری گرفتید ( همانی که حلقه‌های فنری در قسمت عطف دفتر دارند.) یک نگاه به فنر و یک نگاه به صفحات دفتر، آن را چند بار باز و بسته کنید ببینید برگهای کاغذ لای هم و زیر فشار فنر جمع و له نمی‌شوند. یعنی تناسب قطر فنر با تعداد صفحات مهم است و در صورت برهم خوردن این تناسب از امتیاز  خوب بودن این نوع دفاتر کسر می‌گردد.

جلد دفتر نازک نباشد. رنگ روی جلد مثل سفره‌های یکبار مصرف بی‌کیفیت به گونه‌ای نباشد که با چند بار دست کشیدن پاک بشود. ( پاک شدن که مشکل نیست مشکل این است که در طول روز رنگ به انگشت کودک و از آنجا به چشم یا دهان کودک منتقل خواهد شد.)
طرحهای گوناگون و عجیبی همواره بر روی دفاتر موجود است یک دفتر با طرح اژدهایی که کودک هر شب خوابش را می‌بیند و از ترس از خواب می‌پرد؛ گزینه‌ی خوبی برای خرید کردن نسیت.

داشتن انواع طرح و رنگ و حاشیه‌های پر از انواع گل و جانور در صفحات داخلی دفتر شاید در نگاه اول زیبا و جذاب باشند اما بدانید همین طرح و رنگهای زیادی می‌توانند به عنوان عاملی در جهت حواس پرتی کودکان عمل کنند. بخصوص اگر کودک شما حواسش به راحتی پرت می شود خرید این گونه دفترها را فراموش کنید.

دفاتر ساده باشند. ما قرار است در این دفتر‌ها مشق بنویسیم و تمرینی انجام بدهیم. لازم نیست داخل صفحات پر از اسم، عنوان، تاریخ، زیر نویس و جملات فلسفی باشد. ساده باشد یعنی چیزی نداشته باشد و این یعنی برای نوشتن همه‌ چیز را دارد. گاهی نداشتن یک چیز ، حسن محسوب می‌گردد.

10ـ دفترهای بزرگ که سایزشان به اندازه‌ی کاغذ آچهار است را نگیرید. (دارای طول 30 سانتی‌متر ) چنین دفترهایی برای نقاشی و خط خطی کردن مناسب است تا مشق نوشتن و انجام تکالیف. ضمناً جا دادن آنها در کیف مساله ساز و لنگر انداختن آنها روی میز مدرسه دعوا ساز خواهد شد.

11ـ یک باره خرید نکنید و یک جین دفتر نخرید که تا آخر سال از شر خرید کردن برهید. دو تا سه دفتر بگیرید، ترجیحا از دو سه مدل. ببینید کدام نوع بهتر جواب می‌دهد، بعداً و در طول سال بروید و از آن نمونه‌ی خوب، برای کودک خود خرید کنید.

12. خرید کردن هم نوعی تمرین یادگیری و در نهایت نوعی آموزش مهارت‌های زندگی است امکانش بود با کودکتان به خرید بروید. تا او هم در این خریدها مشارکت کند و یاد بگیرد.

13. اسم کودکتان را بر روی جلد دفتر و همچنین چند برگ اول دفتر بنویسید.(تا بدون جلد هم بشود تشخیص داد که دفتر متعلق به کیست.)

14. در بازار چند نوع دفتر آماده موجودند مثل دفتر ریاضی و دفتر املا
با هماهنگی آموزگار می توانید برای املا و ریاضی دفاتر مخصوص بگیرید.
کاربست این گونه دفاتر از نظر زمانی به نفع کودکتان خواهند بود بخصوص برای بچه‌هایی که کند نویس هستند خوب است. بخصوص  دفاتر ریاضی چون صورت مساله‌ی کتاب در آنها نوشته شده است و کودک دوباره نویسی ندارد و فقط جواب را خواهد نوشت.

دفاتر تمرین و مشق برای کودکان ابتدایی این ویژگی‌ها را داشته باشند برای همه‌ی ما بهتر است. ما یعنی آموزگاران، پدران و مادران و کودکان.

خوب به پایان این پست رسیدیم دیدید که یک خرید ساده که به چشم هم نمی‌آید چقدر در فرایند یادگیری مؤثر است و می تواند نقش تسهیلگر یا اخلالگر را بر عهده داشته باشد؛
انتخاب با شماست هر چند که مطمئن هستم که دوست دارید استعداد نوشتن کودکانتان را پرورش دهید و می دانید که نوشتن یک فرایند عالی و از جمله مهارتهایی است که کودکان ما بایستی در آن رشد یابند. به همین خاطر کسب تجارب خوشایند و فراهم کردن بستری مناسب برای کسب این تجربه‌های شیرین را فراموش نکنیم.

یک پیشنهاد
دفاتر مشق و املای کودکتان را یک جایی نگهداری کنید. هر چند که امروزه برای نگهداری چنین چیزهایی مکانی در نظر نداریم. حداقل از آنها عکس بگیرید و یا اسکن کنید و بگذارید فرزندانتان چیزی از کودکی خویش داشته باشند.

من هم دانش‌آموز هستم

ورود به سال تحصیلی جدید با این اعلام:
من هم دانش‌آموز هستم!
پدران و مادران (راستش فکر کنم مادران بیشتر در این فکر هستند و آوردن کلمه‌ی پدران بیشتر نقش هم آوایی را بر عهده دارد.) مشغول جمع‌آوری اطلاعات درباره‌ی فهرست اقلام مورد نیاز برای کودکانشان هستند و سرگرم خرید وسایل و لوازم التحریر برای سال تحصیلی جدید هستند.
در این میان، هستند پدران و مادرانی که برای این چند هفته مانده به شروع سال، برای فرزندشان کلاس عمومی و خصوصی برگزار می‌کنند.
بعضی هم کتاب تابستانه می‌گیرند و تند تند مشغول وادار کردن کودکشان ( بخوانید تشویق) به انجام تکالیف و فعالیت‌ها هستند.
و باز هم تعدادی دوست دارند خودشان با فرزندشان کار کنند و می‌خواهند این چند مدت را به تمرین و بازآموزی بگذرانند و البته همیشه در این پیوستار افرادی هم هستند که نقش مؤثری در ایفای تنظیم سطح میانگین جامعه را برعهده دارند و کلاً بی‌خیال و از قضا کاملاً آماده‌اند بی هیچ مقدمه و مؤخره‌ای: که هر چه‌ آید؛ خوش آید.
اینجا نمی‌خواهم به سبک و سنگین کردن و یا نفی و تایید این‌گونه فعالیتها بپردازم؛‌ فقط دوست دارم از یک روزنی دیگر بدان بنگرم و از یک مزیت کلی و تاثیرگذار حرف بزنم.
شما که این‌قدر به فکر تحصیلات و یادگیری فرزندتان هستید و برایش هزینه می‌دهید. ( پول و البته زمان که از پول گرانتر هم هست) اگر دوست دارید فرزندتان سال خوبی را شروع کند و یادگیرنده بار بیاید و موفقیت را و قبل از آن و بعد از آن رشدی پیوسته را تجربه کند، لازم نیست همه‌ی تخم‌مرغهایتان را در سبد کودکتان بگذارید. برای خودتان نیز چیزی در نظر بگیرید؛ حتی اگر خودتان را دوست ندارید یا از خودتان دست شسته‌اید باز به خاطر کودکتان لازم است که بخشی از هزینه‌ها یا بهتر بگویم سرمایه‌گذاری‌ها را بر روی خودتان انجام دهید. و در فرایند یاددهی یادگیری نقشی فعال و مثبت را بر عهده بگیرید.
این وظیفه و نقش چیست و من به عنوان پدر و مادر چی کم گذاشته‌‌ام؟ جواب این است خودتان یادگیرنده باشید؛ فقط همین.
پذیرش یادگیرندگی مستلزم قبول تغییر و به رسمیت شناختن رشد است. قبل از هر چیز یادگیرندگی را از خودتان شروع کنید‌. یک دوره‌ی آموزشی مناسب شرکت کنید، به عنوان‌ پدر و مادر یک دانش آموز، اطلاعات لازم را در زمینه‌ی کمک به فرزندانتان جمع‌آوری کنید و یا هر فعالیت دیگری را که مؤثر می‌دانید انجام دهید.
فکر کنم حالا آماده هستید و آنقدر شجاعت دارید تا از سخت‌ترین بخش و نقش برایتان بگویم. نگران نباشید در عوض دم دست‌ترین گزینه هم هست. دانش‌آموز بشوید و دانش‌بیاموزید.
چطور؟ به اولین کتاب فروشی که رسیدید کتابی به خود هدیه بدهید و شروع کنید به یادگیرندگی. لطفاً و قبلاً طعم لذّت بخش یادگیری را به خودتان بچشانید. قول می‌دهم اگر این کار را ادامه بدهید به زودی خواهید توانست این طعم را با دیگران به اشتراک بگذارید و با این کار نقشی ماندگار و تاثیرگذار در آینده‌ی خویش و رشد فرزندتان برعهده خواهید رفت که همواره بدان مفتخر خواهید بود.
به دانایی و آگاهی که سرانجامش رشد همه‌ی ما را رقم خواهد شد.

همه رو به پایین سقوط نمی کنند برخی رو به بالا سقوط می کنند. محمدرضا شعبانعلیقبلاً چندجایی به بودن فرصتی به نام محمدرضا شعبانعلی اشاره کرده‌ام و به سایتی که راه‌اندازی کرده است و می‌شود گفت سایت نیست بلکه دانشگاه است اشاره داشته‌ام. سایت دانشگاه آنلاین متمم را از اینجا ببینید. همراهان متممی از گردهمایی 26 مرداد 96 چند روز قبل، نقل قولی از وی تعریف کردند که خیلی به دلم نشست. دوست داشتم اینجا من هم تکرارش کنم بلکه بشود  آن را کم کم بفههم، هضم کنم و سر فرصت از آن بنویسم.

“همه رو به پایین سقوط نمی‌کنند. برخی رو به بالا سقوط می‌کنند.”  
محمد رضا شعبانعلی

فقط اینکه به زیبایی طرحی از رد ما انسانهای امروزی را رسم کرده است. ردی  از شکست‌ها و از موفقیت‌ها. خطی که از هر طرف که بدان بنگری هردو سرش از پوست که بگذری هم رنگ و هم طعم هستند. صعودی که در واقع صعود نیست و سقوط است و صعودش می‌پنداریم قطعاً از سقوطی که واقعاً سقوط است و قبولش داریم پرهزینه‌تر و نتایجش دردناک‌تر خواهد بود.

 

پیش‌نوشت: اگر وقت اضافه ندارید و طاقت شنیدن بلند بلند حرف زدنِ سلولهای خاکستری یک ذهن را ندارید؛ لطفاً این مطلب را نخوانید؛ تا زمانی از شما هدر نرود؛ یکی از جاهایی که می‌شود با اطمینان نظر داد؛ اینجاست که می‌شود گفت؛ با نخواندن این مطلب و بسیاری از مطالب موجود در دنیای دیجیتال؛ چیزی را از دست نخواهید داد.

می‌گویند و شنیده‌ایم:
اگر یک گاو را از وسط نصف کنیم؛ دو گوساله‌ی زنده نخواهیم داشت. بلکه یک گاو مرده خواهیم داشت.
اگر بخواهم بی‌تعارف بگویم این یکی از ضرب‌المثلها و عبارتهایی است که انرژی زیادی از سلولهای خاکستری مستقر در سرم  را به خود اختصاص داده است.
هنوز به نتایج زیاد امیدوار کننده‌ای نرسیده‌ام. فکر کنم حقم است که با به اشتراک گذاری آن؛ بگذارم این مساله؛ زندگی‌اش را و انرژی لازم برای ادامه‌ی حیاتش را از جاهای دیگر هم تامین کند.
حالا شاید بگویید این حرف مصادیق زیادی دارد و ضرب‌المثلی است با عنوان و حدود مشخص و کاربری تعریف شده و راحت بشود چند مثال دم دستی برایش ارائه داد.
اما حال که وقتی برای اتلاف کردن دارید و از این بهتر نمی‌توانید آن را هدر بدهید؛ دغدغه‌های مرا هم بشنوید؛ بد نیست.
۱) اینکه گاو را چگونه نصف کنیم؟ پرسش نخستی است که دوست دارم قبل از خواندن ادامه‌ی متن به آن فکر کنید.



خوب تصور اولیه‌ی من این بود و هنوز هم هست که با یک اره از بخش میانی پشت گاو شروع و از زیر شکمش بیرون می‌زنیم. (یک طرف سر، دو دست و بخشی از شکم همراه با شاخ گاو ) و طرف دیگر (بخش پایانی شکم، دو پا و البته همراه با دم گاو)
ولی قبول کنید که این فقط یک نوع تکه تکه کردن  و جدا کردن گاو از هم است و نصف کردن نیست.
برای نصف کردن بایستی از وسط شاخهای گاو یک خط بکشیم و این خط طوری بگذرد که از پشت بگذرد و در ادامه دُم را هم به دو نیمه تقسیم کند. یعنی دو نیمه‌ی گاو در راستای طولی در مسیر ستون فقرات گاو و قرینه‌ی هم باشند. فکر کنم این‌طوری بشود یک گاو را از وسط نصف کرد.
البته باز بگویم که این نصف کردن دقیق نیست اما می‌تواند شرط کافی برای مساله و ضرب المثل را تامین کند.
پس لطف کنید هر گاه این ضرب‌المثل را عنوان کردید خط طولی و قرینه بودنش را هم به خودتان یادآور شوید.
اما باز چیزی از مساله تغییر نخواهد کرد و حداقل تا امروز ما دو گوساله‌ی زنده نخواهیم داشت و گاو مرده همچنان روی دستمان است و در عوض یک ضرب‌المثل زنده و قبراق؛ که از دور به ما لبخند می‌زند.
می‌شود عنوان کرد که چقدر از مساله پرتی؟ این ضرب‌المثل را برای زمان و مکان مشخصی ساخته‌اند. راستش من هم این را قبول دارم؛ اما از اول که گفتم این ضرب‌المثل انرژی زیادی را از من گرفته است و دارم همان زمان بر خویش رفته را فاش می‌سازم.
پس اگر اجازه بدهید به وجهی دیگر بپردازیم.
سوال دیگر این است که‌ آیا واقعاً اگر یک گاو را از وسط نصف کنیم؛ دو گوساله‌ی زنده نخواهیم داشت؟ جوابش هم فعلاً و تا این لحظه این است که با توجه به نسبی بودن علم (در این واحه از بیابان نادانی‌ها و نتوانستن‌‌ها): بله؛ دو گوساله نخواهیم داشت.

اما در ادامه می‌شود؛ پرسید آیا همیشه هم همین‌طور است؟

آیا می‌شود و شده است که در جهان واقع، موجود دیگری را نصف کرده باشند و همچنان زنده باشد؟

یا احساس کنیم که زنده است؟

یا به ما باورانده باشند که زنده است؟

و یا در حقیقت و در واقع زنده باشد؟
برای تنوع هم که شده است بیاییم به جای کلمه‌ی “گاو” کلمه‌های دیگری جایگزین کنیم. از چی شروع کنیم؟
از کتاب…
نه خیلی سخت است بگذاریم برای آخر.
از “صفحه کلید” شروع کنیم
آیا می‌شود یک “صفحه کلید” را از وسط نصف کرد و “دو صفحه کلید” داشته باشیم؟
آیا می‌شود یک تکه سنگ را از وسط نصف کنیم و دو تکه سنگ زنده باشیم؟
آیا می‌شود یک خیابان را از وسط نصف کنیم و دو خیابان زنده داشته باشیم؟
( امیدوارم زنده بودن خیابان را از دید خودروها و دوچرخه‌ها بنگرید نه از آدمها بپرسید.)
آیا می شود زمین را از وسط نصف کرد و دو کره‌ی زنده داشته باشیم؟
آیا می‌شود یک دانه را از وسط نصف کنیم و دو دانه‌ی زنده داشته باشیم؟

… لطفا ادامه بدهید

البته هم هستند؛ که گاوهای نیمه‌شده‌یِ مرده‌یِ در حال تجزیه‌ شدن را دو گوساله‌ی زنده می‌پندارند و می‌نمایانند.

فکر کنم این حکایت همچنان انرژی بگیرد؛ برای من که هنوز اتلاف منابع زیادی دارم؛ عادی است. اما به عادت جاری، بیاییم از دل ماجرا بگذریم و گوشه‌ای بنشینیم و پاسخی بیابیم برای تجدید قوا و لذّت بردن از زیبایی‌های یادگیری:

آیا می‌توان و می‌شود گفت که

اگر یک سلول را از وسط نصف کنید؛ دو سلول زنده خواهیم داشت؟  بله  و

بگذارید ویرایش کنیم و این گونه بنویسیم:

اگر یک سلول از وسط نصف شود؛ دو سلول زنده خواهیم داشت.

و همچنان جهانی در تکثیر و شدن خواهیم داشت. این نگرشی است که به شدت بدان نیازمندیم. بگذاریم شدنها خودشان اتفاق بیفتند و ما تسهیلگرانی باشیم برای این اتفاق خوشایند.
حالا بیایید دوباره مرور کـ(دقیقاً اینجا زلزله‌ای واقع شد و برای چند لحظه فرار را بر قرار ترجیح دادم)ـنیم.

یعنی اگر بگذاریم گاوها از راه خودشان تکثیر شوند؛ نه تنها دو گوساله، یک گاو زنده‌ی اضافی هم خواهیم داشت.
اینجا در این مکان که تارنمای یادگیری است؛ از یادگیری حرف بزنیم. بگذاریم ( بگذاریم یعنی مانع نشویم) یادگیری به طور طبیعی اتفاق بیفتد. و این نکته‌ای است که اگر ما عنوان آموزشکار و تربیت‌کننده (چه عنوان سختی است) به موقع و سر فرصت، هنگامی که سلولها در حال شدن هستند؛ تسهیلگر رشد، توسعه و یادگیری‌شان باشیم. بعدترها مجبور به جراحی‌های خطرناکی نخواهیم شد؛ که بیشترین خروجی آن، متاسفانه یا مردگانند و یا بیشتر به مردگان شبیه هستند؛ تا هر موجود زنده‌ی دیگری.

حالا می‌شود این را بگوییم؛ بله درست است؛ اگر یک گاو را از وسط نصف کنیم، دو گوساله‌ نخواهیم داشت؛ بلکه یک گاو مرده خواهیم داشت. اما (در زمان و مکان مناسب باشیم؛ نظاره‌گر خواهیم بود که) اگر یک سلول را از وسط نصف کنیم نه تنها دو سلول و هزاران و میلیونها سلول زنده خواهیم داشت. و این نویدبخش خوبی است برای همه‌ی ما. از جمله اینکه: راهی یافته‌ایم برای گام نهادن و رفتن.

پی نوشت یک: حالا فکر کنید بشود و آیا می‌شود یک کتاب را از وسط نصف کرد؟
فقط اینکه گفته باشم؛ کتاب یک استثنا است.
بگذاریم برای فکر کردن‌هایی دیگر. (فکور بودن اگر شغل بود؛ جزو مشاغل سخت بود.)
پی‌نوشت دو: اگر تا اینجا را کامل خوانده‌اید و آن را در نیمه‌ رها نکردید؛ تبریک می‌گویم؛ این نوشتار مثل یک تست خودشناسی هم می‌تواند؛ عمل کند. آن هم اینکه شما آدم صبوری هستید. تحمل این توهمات، بیش از هر چیز، صبوری می‌خواهد.
پی‌نوشت سه و تکمیلی: آن بالا نوشتم که زمین‌لرزه‌ای رخ داد و بنده هم برای یکی دو دقیقه فرار را بر قرار ترجیح دادم. اطلاعات تکمیلی که گرفتم. زمین‌لرزه از نوع القایی بوده، با محوریت یکی از سدهای تازه ساخته شده در نزدیکی شهر، می‌گویند به دلیل دست‌کاری انسان در محیط و سد سازی‌های بی رویه، تعداد این نوع زمین لرزه‌ها افزایش چشمگیری یافته است.

قبلاً ” اینفوگرافی: اُفت و از دست دادن یادگیری در تابستان ” را در تاریاد منتشر کردیم. با سررسیدن دوباره‌ی تابستان امسال (1396) آن را در کانال تلگرامی تاریاد بازنشر کردیم. یکی از همکاران پیام داده بودند که:
“با توجه به اینفوگرافی ک گذاشتین ب نظرتون چ طرحی انجام بدیم ک بچه ها تشویق بشن بیان مرور کنن دروسو
نظری دارین تو این زمینه ؟”

که برداشت بنده و با بازگرداندن آن به زبان رسمی نوشتاری این بود: ” پیشنهادات شما برای مرور و یادآوری مطالب توسط کودکان در ایام تعطیلات چیست؟ چه فعالیتهایی را طراحی و اجرایی کنیم تا در طول تابستان، کودکان با انگیزه به یادآوری آموخته‌هایشان بپردازند؟

که حالا دوست دارم عنوانش این مطلب را بگذارم:
حـفاظت از یـادگیـری در گـرمای تـابستـان

جالب است بدانیم که یادگیری کودکان به آبی می‌ماند که در مقابل گرمای تابستان، خیلی بیشتر از برآورد و انتظار ما، اُفت پیدا می‌کند؛ بخار می‌شود و به هوا خواهد رفت.
برای یادآوری کافی است بدانیم:

 

و:

 

و در نهایت:

 

حال چه خوب می‌شود که ما در طول تابستان می‌توانیم بر انجام دادن فعالیتهایی تمرکز کنیم که میزان افت و از دست دادن یادگیری را به حداقل برسانیم. چتری باز کنیم تا زیر سایه‌ی آن، خُنکای برکه‌ی یادگیری حفظ شود و از سرعت بخار شدنش بکاهیم. (قابل توجه کشورهایی که تابستان ندارند.)

 

من هم در جواب مواردی را که آن موقع به ذهنم رسید؛ نوشتم. با توجه به اینکه بنده هنوز تلگرام را درک نکرده‌ام و در مورد آینده‌ی آن ابهام دارم. (حداقل در کشور خودمان)؛ ترجیحم این است مطالب اولویت‌دار را به سایت منتقل کنم.

حداقل فایده‌اش این است که بهتر بایگانی و یازیابی می‌شود و چون فضا تعاملی‌تر است می‌توان به نظرات سایر همکاران و همراهان دست یافت و به بحث را ادامه داد و کاملتر کرد.
این هم جواب من:

چیزهایی که حالا به ذهنم می‌رسد که می نویسم.
از طرف مدرسه، اولیا و مراکز یادگیری هر کدام می‌شود؛ فعالیتهایی انجام داد. اما فکر کنم تاثیرگذارترین آنها تمرکز بر اولیا است چون هنگام تعطیلات، این پدران و مادران هستند که می‌توانند به صورت مستمر با بچه‌ها در ارتباط باشند. پس می‌توانیم:
1) قبل از تعطیلی مدارس و مراکز؛ پدران و مادران را آموزش دهیم که با کودکان خویش در طول تعطیلات و تابستان فعالیت‌های آموزشی انجام دهند. یعنی آموزش اولیا و دادن نقش دستیاران آموزشی به آنان.
بیشترین این فعالیت‌ها بر زمینه‌ی درسی که کودک مشکل دارد؛ متمرکز باشد و بعد از آن بر روی مرور و یادآوری کل دروس.
بازآموزی و انجام تمرینات مکمل و در صورت توان و تمایل اولیا آموزش‌های مکمل عالی است.

2) من خودم پایان سال یا جلسات آموزشی؛ یک یا چند نوع فعالیت پیشنهادی برای اولیا تعریف و طراحی می‌کنم و از قبل آنها را آموزش می‌دهم که با کودکان کار کنند:
یکی از انها املای آموزشی است. که هر دو روز یک بار و هفته‌ای سه بار از کودک خویش املای آموزشی بگیرند و بعد از دو هفته یک املای ارزشیابی به عمل بیاورند.

3) خرید کتابهای کار و تابستانه و یادآوری و … با قید یک بند و در نظر گرفتن یک نکته‌ی ظریف مناسب است. آن هم  اینکه به اولیا می‌گویم بروید و کتابی را که گرفته‌اید بدهید صحافان تا آنها را برش دهند؛ بعد منگنه کنید یا در کاور بگذارید و به مرور و یکی یکی صفحات را در اختیار کودک قرار دهید تا انجام دهد. در این حالت بار روانی منفی روبرو شدن با یک کتاب بزرگ را ندارند و حمل و جابه‌جایی هم راحت‌تر است. (‌به صورت کاربرگ) یک برگ در مهمانی، در مسافرت و در خانه و بعد از اتمام آن هم می‌توانید؛ باهاش موشک کاغذی و قایق و … بسازید!

4) خرید کتاب غیر درسی . ترجیحاً داستان؛ دارای خطوط درشت (سایز فونت بالای 18 باشد.) و خوانا و با متن کم ( بخصوص برای کودکانی که مشکل خواندن دارند.)

5) فیلم های آموزشی زیادی و نرم افزارهای آموزشی زیادی هست که می‌توانید در طول تابستان از آنها استفاده نمایید. ( نرم افزارهای ریاضی، بیشتر و بهترند؛ چون تکرار و تمرین زیادی دارند و همچنین بازهای زیادی در این زمینه به صورت نرم افزاری تولید شده‌اند.)

6) در صورت توان معلم خصوصی یا نیمه خصوصی برای بچّه‌ها بگیریم. گروه های کوچک چهار نفره از بچه های محل، اقوام یا مدرسه.

7) آگاهی بخشی اولیا در مورد فراموشی کودکان در تابستان توسط مراکز و مدارس از طریق نصب بنر، پخش بروشور و فایل صوتی و غیره در اواخر سال تحصیلی می‌تواند به اجرای بهتر ایده‌ها کمک کند. (همین اینفوگرافی را بنر کنید یا به صورت پوستر پخش کنید.)

8) بعضی از مدارس خاص با گرفتن شهریه‌ای کم در طول تابستان هفته‌ای 2 تا 4 جلسه کودکان را به مدرسه فرا می‌خوانند و باهاشون یادآوری و بازآموزی و بازی و… کار می‌کنند.

9) شرکت در کلاسهای تقویتی و یا سایر کلاسهای آموزشی مثل کلاس زبان و… هم تاثیرگذار است که بچّه‌ها از محیط یادگیری دور نشوند.

10) فعالیت های تشویقی مثل برگزاری مسابقات در طول ایام تابستان توسط مدارس و مراکز هم مفید است. مثل مسابقه کتابخوانی، حفظ و قرائت قرآن و…

11) برای بعضی از بچّه‌ها که خیلی مشکل دارند؛ حتی می‌شود که کتاب همان پایه مثلاً کتاب بنویسیم را تهیه نمایند و به مانند کتاب کار برش داده و برگ برگ در اختیار کودک بگذارند.

14) کلاسهای ورزشی مثل شنا، ژیمناستیک، فوتبال یا کلاسهای هنری مثل سفالگری و…یا حتی تقویت ذهن مثل چرتکه، ربات سازی و…را فراموش نکنید. (علاوه بر پر کردن اوقات فراغت؛ به پرورش و تقویت ذهن و استعداد کودکان؛ تقویت و پرورش مهارتها و هماهنگی‌های حرکتی و روحیه اجتماعی در آنان خواهد شد. ( فهرست شماره 14 با مشارکت خانم مژگان اعتمادزاده تنظیم گردیده است.)

در کل اگر  بشود فعالیت‌هایی طراحی و اجرا کرد که  در طول ایام تعطیلات و تابستان ( که تقریباً فصلی چهار ماهه است.)  کودکان ارتباط خویش را با یادگیری حفظ نمایند و به صورت طبیعی درگیر باشند و بیاموزند عالی می‌شود.
اما یکی از موانع این است؛ مدارس ما به دانش اندوزی نه یادگیری نظر دارند و برای این دانش‌اندوزی به آب و آتش می زنند و با انواع تهدید و تطمیع و رقابت ها راه را بر خلاقیت و یادگیری اکثر کودکان می‌بندند و کودکان هم در عوض آنقدر هم که فکر می‌کنیم خِنگ نیستند بعد پایان آخرین زنگ کلاس اگر جلو چشمان معلم کتابشان را تیکه پاره نکنند خیلی صبوری کرده‌اند  و بعد از آخرین زنگ کلاس، از هر چه اسمش درس و مدرسه است؛ گریزانند.

خوب فعلا اینها به نظرم رسید که البته بدون اولویت و همین‌طور که به نظرم رسیدند نوشتم.

پس نوشت: دوست دارم با مشارکت شما، این فهرست ادامه یابد. راه‌کارها و تجارب زیسته‌ی خویش را با ما به اشتراک بگذارید. بی‌شک تجارب زیسته؛ هر چند ساده و جزئی باشند به احترام داشتن پشتوانه ی تجربی، ارزش ثبت شدن دارند و می‌توانند اثربخشی خویش را در زمان و مکانی دیگر ثابت کنند.
همه‌ی ما می توانیم سهمی در برافراشتن چتری برای یادگیری داشته باشیم و از آن در مقابل گرمای فراموشی تابستان محافظت کنیم.
منتظر نظرات شما هستیم.

بهار سال نود و یک بود که به خانه‌ی جدید نقل مکان کردیم. خانه‌ای قدیمی با دیوارهای عریض. حدوداً 70 سانتی‌متر و شاید هم بیشتر. ( برسم یک بار دقیقاً‌ اندازه می‌گیرم.)
در اندرون دیوار خیلی چیزها پنهان شده بود. چه طاقچه‌های زیبایی!  از پوسته بگذاری؛ آن زیر خیلی چیزها پیداست. اینجا کتابخانه، آن گوشه میز کار و آن طرف هم یک کمد دیواری.
خوب؛ وقتی ایده‌هایت، اگر رسیده باشند؛ با دیوار هم به اشتراک بگذاری؛ (درست است که می‌گوییم دیوار؛ بالاخره وقتش برسد او هم حاضر است تغییر را بپذیرد و چند قدم این طرف‌تر یا آن طرف‌تر برود یا کمی جابجا می‌شود.) استقبال می‌کند. این دیوار هم که جای خود دارد با این همه پهنا؛ خوب چه اشکالی دارد، کمی جمع و جورتر بنشیند. که جا برای کسی دیگر هم باز شود.

مثلاً همین دیوار را ببینید؛ شما هم حق دارید حدس بزنید چه کتابخانه‌ی زیبایی در دلِ آن، پنهان که نه؛ پیداست. فقط کافی است قبلاً با خودتان ( یعنی شما و دیوار) به توافق رسیده باشید.

کتابخانه‌ی دیواری

همین‌که بخشهایی از دیوار را با احترام جابجا کنید؛ تا دیوار قهر نکند و بزند بریزد؛ کم کم جا بازتر می‌شود.
حتماً قبلش به دیوار بگویید که همنشین جدیدت کتاب است؛ شاید ظاهرش نشان ندهد و خوشحالیش را بروز ندهد؛ ولی تاثیر خودش را خواهد داشت. اینجا و در این مورد، روی سنگهای دیوار هم تاثیر داشت.
کم کم جعبه‌ی کتابها نمایان شدند؛ آن بالا هم از یک قطعه آهن دعوت کردیم؛ که بار سقف، بر دوش کتابخانه و کتابها سنگینی نکند. او هم با افتخار پذیرفت.
تکه‌هایی هم گچ‌بری ساختیم و روی هم سوار کردیم و جوش و بند زدیم و حاصلش شد این:

کتابخانه‌ی در دل دیوار
مکعب‌ها که به “اتاقِ کتاب” تغییر نام دادند؛ از یک بی رنگیِ کسالت‌آور شکایت داشتند. نه اینکه، یک‌رنگی یا بی‌رنگی بد باشد، فکر کنم جو اینجا خیلی تاثیر گذار است. حالا که رنگ از همه جا می‌بارد حتی از فامیلی من؛ خوب آنها هم که استثنا نیستند؛ گچی هستند و دلشان برای رنگارنگ شدن، لک زده است.
نمی‌دانم چه قدر؟ ولی خوشحالند از این همه رنگ:

و عاقبت امر؛ بفرمایید؛ کتاب؛
کتابها را به خانه‌ی جدیدشان دعوت کردیم:

بعضی از کتابها اینقدر ذوق کردند و هولکی جا خوش کردند؛ مدتی گذشت تا متوجه شدند که سر و ته نشسته‌اند.

حس خوبی که بعد از این تغییر در دیوار و کتاب و من به عنوان بیشتر ناظر و کمتر خواننده ایجاد شد؛ ارزشش را داشت.
همه راضی هستیم فعلاً.

با تبرک جستن از عبارت یکی از بزرگان و نقل به مفهوم که
” کسی گوش برایش عزیز باشد؛ گوشواره را هم عزیز می‌دارد.”
می‌شود در حق کتاب ادایش کرد: ” کسی که کتاب را دوست می‌دارد لاجرم کتابخانه هم برایش عزیز و دوست داشتنی است.”
فکر کنم عزیز داشتن هر آنچه به کتاب مربوط می‌شود؛ کمترین ادای دین و احترامی است که می‌توانیم به کتاب بگذاریم.

حالا برویم سراغ پی‌نوشت‌ها:

پی‌نوشت یک: این کتابخانه تا سال 94 (حدود 4 سال) دوام آورد. بعد زیر تیغِ تغییر و اصلاحات رفت. چیزی که همه از آن گریزانیم مثل مرگ و لاجرم به طرفش فرار می‌کنیم!
پی‌نوشت دو: از خوبی این جور کتابخانه‌ها این است که همواره شکل و هیئت اولیه‌ی کتابها حفظ می‌شود. یعنی گذر زمان و روی شانه افتادن شکل آنها از مستطیلی به متوازی الاضلاع تبدیل نمی‌کند. نوعی پیری دیررس کتابهاست.
پی نوشت سه: از معایت آنها هم این است که برای برداشتن کتابهای زیرین بایستی کمی انرژی مصرف کنی و مقدار ماده‌ی تشکیل دهنده‌ی کتابهای بالایی را نگه‌داری. ( که با بهینه‌سازی مصرف انرژی در تضاد است.)
پی نوشت چهار: مزیت آنکه ( لطفاً یک بار هم عبارت” مزیت آنکه” را  اینطور بخوانند: “عیب دیگر آنکه” ببینید با کدام یک راحت‌تر هستید!) کتاب را نمی‌شود به جای اولش بازگردند.

پیشنهاد ساخت: اگر خواستید این مدل کتابخانه‌ به کتابهایتان اهدا کنید؛ سعی کنید؛ اتاق کتابها، یعنی مربع‌ها را کمی کوچک‌تر بسازید تا کتاب‌ها زیادی روی هم فشار نیاورند و راحتتر بشود از هم جدایشان کرد.( همان بحث مصرف انرژی)
پی نوشت آخر: در این زمانه که کتاب مهجور و کتابخوانی نامالوف گردیده است. اگر سال به سال کتابها را دست نمی‌زنید؛ انگار که برق دارند؛ مگر با دستکش و برای گِردگیری. ساخت هر نوع مدل کتابخانه صرفاً جهت زینت بخشی به دکوراسیون خانه پیشنهاد می‌گردد و از قبل تضمین می‌گردد که تاثیری در رشد و توسعه‌ی دانش و مهارتهای شما نخواهد داشت.

اینکه آخر عمر هر کدام از ما حق داشته باشیم؛ در کنار کتابخانه بایستیم و چشم بسته دست ببریم و هر کتابی که آمد؛ از آن قولی نقل کنیم. روی کلمه‌ها و عبارت مهمش که از قبل خط کشیده‌ایم؛ دست بکشیم. از رشد و توسعه‌ی دانایی و مهارتهای خویش بر اثر مطالعه‌ی آن کتاب حرف بزنیم؛ و متوجه گذشت زمان نشویم؛ شهاعت می‌خواهد؛ مگر نه؟

پیش‌نوشت: قبلاً این مطلب را در کانال تاریاد منتشر کرده‌ام. خواستم اینجا باشد به دودلیل: یکی اینکه بایگانی گردد و دیگر آنکه بتوان زیر آن به بحث و تبادل نظر پرداخت.
ما چیزی داریم به اسم یادگیری تطبیقی یعنی از سایر حوزه‌های علمی و اجتماعی و روندها و رویدادها  و… چیزی را برداریم و به حوزه‌ی تخصصی و مورد علاقه‌ی خویش وارد سازیم و به حوزه ی دلخواه خویش تطبیقش دهیم.
در طول ایام تبلیغات نامزدهای ریاست جمهوری چیزی که برایم جالب و آموزنده بود نوع گفتمان و به ویژه، نوع استارت و شروع  به صحبت کردن یکی از کاندیدها بود هنگامی که به پرسش‌های مناظره‌ها پاسخ می‌گفتند.
در آن ایام سعی کردم خویشتن‌داری کنم تا آب از آسیاب بیفتد و حالا زمانی است که فکر می‌کنم می‌شود بی‌طرفانه و بیشتر از آن یادگرفت.
آقای جهانگیری در طول مناظره‌ها و هنگام پاسخ‌گویی به سوالات (حدس می‌زنم بالای 90 درصد )  با این عبارت شروع می‌کردند: ” فکر می‌کنم که…”یا ” من فکر می‌کنم …” و بعد ادامه می‌دادند.
همین عبارت کافی بود که مرا پای مناظره‌ها بنشاند و مرا به تطبیق این نوع مدل ذهنی و تفکر به حوزه‌ی آموزش – پرورش (تربیت) تشویق نماید.
زیبایی کاربست چنین عبارتی وقتی بیشتر و نمایان‌تر می‌شود که ما غالباً (حتی در طول مناظره‌ها هم همینطور بود ) هر گاه لب به سخن می‌گشاییم و قلم به نوشتن می‌اندازیم تا بخواهید در کلام و کتابتمان از واژه‌ی”باید” استفاده می‌کنیم.
حالا برگردیم به مقابله‌ی این دو :
ـ فکر می‌کنم که…
ـ باید که…
و این چنین می‌شود که دوست دارم چنین مهارت کلامی را به مجموعه‌ی مهارتهای خویش بیفزاییم و با توسعه‌ی مهارتهای فردی خویش گامی هر چند جزئی در مسیر توسعه و رشد و تعالی برداریم.
خوب! فکر می‌کنم این شروع مناسبی است برای حرکت  و تعمیم این عبارت به حوزه‌ی آموزش و یادگیری.
امید که ما آموزشکاران این عبارت را به تکیه کلاممان تبدیل کنیم.
متشکرم از آقای اسحاق جهانگیری بابت این هدیه.
پس نوشت: این نوشتار بعد از انتخابات منتشر گردید که فضای روز بر آن تاثیری نگذارد و فکر نکنم ربطی به انتخاب شدن یا نشدن نامزد مورد علاقه‌ی هیچ کدام از ما داشته باشد.
پس نوشت مهم: مفهوم یادگیری تطبیقی را از آقای محمدرضا شعبانعلی آموخته‌ام. از معلمان سرآمد و از معماران پیشرو آموزش الکترونیکی در ایران. (‌فقط توصیه نیست؛ درخواست می‌کنم سری به وبلاگ ایشان و سایت متمم که دانشگاهی الکترونیکی است؛ بزیند.)