وقتی کتابی را می‌خرید نخستین صفحه‌ی داخلی کتاب را امضا و تاریخ بزنید، بعد از خواندن کتاب صفحه آخر را هم تاریخ و امضا بزنید.
حالا تاریخها را با هم مقایسه کنید. چون این فاصله رابطه‌ی مستقیمی با کتابخوان بودن یا نبودنتان دارد؛ همان رازی است که از آن حرف می‌زنم. هر چقدر فاصله‌ی دو تاریخ از هم کمتر باشد این یعنی هنوز زنده‌اید و سر ساعت به روحتان غذا می‌دهید و هر چه قدر این فاصله‌ بیشتر باشد یعنی شما و کتاب بیشتر از هم فاصله گرفته‌اید.
همچنان که حاضرید پول حداقل یک و شاید هم دو کتاب را بدهید و یک وعده غذا برای جسمتان تهیه کنید. آیا حاضرید برای روحتان هم سفارشی داشته باشید؟
با خوشحالی جواب بیشتر ما “بله” است و راضی از این شناخت و تشخیص لابد لبخندی نیز بر لب خواهیم نشاند.
اما بگذارید به ادامه‌ی ماجرا هم بپردازیم هر چند که ممکن است این لبخند را بر لب بخشکانیم.
غذا را نیم ساعته می‌خوریم، چند ساعته هضم می‌کنیم و تقریبا یک روزه تمامی سلولهای بدن از وجود آن آگاه می‌شوند.
آیا حاضریم سفارش روحمان را نیز چندساعته یا یک روزه صرف کنیم؟
جواب تلخ اینجاست؛ تعداد معدودی از ما برای روحمان غذا می‌گیریم و تلخ‌تر آنکه تعداد انگشت شماری هستیم که آن را صرف می‌کنیم. بیشترین سهم را از کتاب، کتابخانه‌ها می‌برند با سکوت و گرد و غباری که بر کتابها می‌نشانند؛ نقاب از چهره‌ی کتاب نخوان ما برمی‌دارند و ما را عریانتر از همیشه آشکار خواهند کرد.
با چشم پوشی از این درد، که فقط تعداد معدودی از سلولهای بدن از خواندن کتاب خبردار می‌شوند که بیشترین آنها نیز ناگزیر همان سلولهای چشم هستند.
بگذارید اعترافی بکنم هر چند که تلخی‌ رفتار امروزین و فراموشی عادت دیرین، شیرینی‌اش را کم رنگ کرده است. کتابهای زیادی بودند که وقتی به دستم می‌رسیدند تاریخ اول و آخر آنها یکی بود یا حداکثر چند روز و یک هفته از هم دور بودند. اما امروز دیگر چنین چیزی وجود ندارد. هر چند به عادت مالوف اول کتابها را تاریخ و امضا می‌زنم. اما اینکه همان روز یا همان هفته پای صفحه‌ی آخرشان امضا بخورد؛ سالی به یکی دو مورد می‌رسد؛ فکر کنید هفته‌ای یکبار غذا بخورید و بعد هم کارت باشگاه پرورش اندام را جیب داشته باشید.
راز این است، اگر می‌خواهید رشد کنید بهترین غذای روحتان را از بهترین رستوران شهر و از دست بهترین سرآشپزها تحویل بگیرید و آن را با ولع تمام بخورید. بی‌شک خوردن یک کیلو کاغذ، آن هم برگ برگ، سطر به سطر و کلمه به کلمه، در یک روز و در نهایت در یک هفته اگر شما را اگر قوی و نیرومند نسازد؛ حداقل نشانه‌ای از علامت حیات شما خواهد بود. بعد از مدتی به جایی می‌رسید که کم کم می‌توانید فکر کنید و بیاندیشید. فکرش را بکنید؛ این بزرگترین لطفی است که می‌توانید در حق خویش بکنید، خود را از رشد سرشار سازید.
رازی که از آن حرف زدم، امیدوارم برای شما جزو بدیهیات باشد تا یک راز. اما راز نهایی این است که زندگی ما همواره به دو دوره‌‌ی ماقبل و مابعد کتاب تقسیم خواهد شد. آیا همچنان می‌خواهیم در دوره‌ی ماقبل کتاب بمانیم؟

پس‌نوشت: به احترام روزهای خوشی که تاریخ اول و آخر کتاب‌ها یکی بود، این پست را نوشتم.

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *