ایده‌ای که فعلاً دوستش دارم ( همیشه حسم نسبت به ایده‌های جدید اینجوری است چند صباحی که بگذرد، ممکن است سایه‌ی هم را با تیر بزنیم)
متن‌نوشتهایی که دوست دارم در آنها به جنبه‌ا‌ی نایپدا و پنهان از یک موقعیت و چالش بپردازم. چیزی که در گوشه ‌و کنار ما همواره اتفاق می‌افتد و کاملا هم عادی است اما اگر فقط یک بار برگردیم و دوباره ببینیم و به قول سهراب سپهری پرده را برداریم بخش ناپیدای دیگری آشکار خواهد شد و می‌توانیم بیشتر و بهتر بفهمیم شاید آن وقت فرصت بهتری برای ساختن دنیای آبادتری برایمان فراهم شود. آباد نه به معنای سبزی گیاهان و فوران آب چاهها، همین‌که در ذهنمان شعله‌ای بدرخشد و نوری پیدا شود؛ نوعی آبادی است که می‌توان برای همیشه در آن زیست و مسافران و مسافرخانه‌ها را از اذیت خویش رهاند.

برگردیم به بحث این متن را طراحی و در کانال تلگرامی تاریاد و گروه گام به گام اول دبستان به اشتراک گذاشتم. (چند سال دیگر: شما یادتان نیست یک شبکه‌ی اجتماعی بود، اسمش تلگرام بود، آمد و رفت.)

 

همه چیز از یک ایده آغاز شد.

هَی مادرم نگران تکرار می‌کند که پسرم متولد 28م شهریور ماه است و کوچک‌ترین دانش‌اموز کلاس است،

آموزگار نیز سر تکان می دهد و در این غم مادرم را همراهی می کند.

با تقدیم احترام (احترامات هم می نوشتند قدیمترها) جوانترین شاگرد کلاس

بعد در زیر متن از مخاطبان خواستم:
منتظرم، همراهان عزیز از تصویر بالا و از دل متن‌ فوق، مفهوم ظریفی را استخراج کنند.
بهترین نظرها را به اشتراک خواهم گذاشت و بعد از شنیدن نظرات شما؛ در این باره بیشتر حرف خواهیم زد.
?یک کوچولو تقلب/ همه‌ی پیام را در نظر بگیرید حتی اون بخش انتهایی پیام:
با تقدیم احترام…

از به اشتراک گذاری آن یک روز که گذشت نظرات خوبی از همراهان گرامی دریافت کردم که آنها را به صورت کامل در قالب یک فایل pdf در کانال تاریاد به اشتراک گذاشتم. ( از اینجا فایل کامل همه‌ی نظرات را دریافت کنید.) گفتم که کمی بیشتر در این باره حرف بزنیم. تلگرام که جای حرف زدن نیست؛ یعنی هست، بعد درمی‌مانی که حرفهایت کجا رفتند؛ اینجا پیداتر و ایمن‌تر است.
برای دور نشدن از بحث اینجا نظراتی که به هدف نگارنده از طراحی این گفت‌وگو نزدیک بودند آورده می‌شود. بی‌شک در سایر نظرات هم جنبه‌های ناپیدای دیگری هم دیده شده بود که خیلی هم جالب بودند. در ادامه هم به یکی دو مورد از آنها اشاره خواهم کرد.

آنان دانش آموز را کوچکترین یا بەقولی ضعیفترین عضو کلاس میدانند، اما او خود را جوان ترین ….میداند. ( دید مثبت)
ـ نظر از : 3/14 @

مادر و معلم بچه رو کوچک میبینن اما دانش آموز خودشش رو با لفظ جوانترین اعلام میکنه و اینکه دیدگاه کودک با بزرگترها دنیاااایی متفاوته.
ـ نظر از: Fereshteh N

در مورد عکسی که به اشتراک گذاشتین به نظر من تفاوت دیدگاهها رو می رسونه که مادر دید منفی و هراس دارد که کودکش کوچکترین فرد کلاس است و معلم هم همین دید را دارد ولی دانش‌آموز دیدش مثبت است و خود را جوانترین فرد کلاس می داند دید ما به مسایل خیلی مهمه.
ـ نظر از: L.R

حدس بنده اینه که اون شاگرد از اینکه جوانترین شاگرد کلاسه احساس رضایتمندی داره درحالیکه مادر و آموزگار از این بابت احساس نگرانی دارند که نکنه به خاطر سن کم ایشون نسبت به سایرین در یادگیری دچار مشکل شود.
عمده مفهوم اینه که مادر وآموزگار ایشون رو کوچکترین میدونن ولی خود دانش آموز جوانترین میدونه.معمولا واژه کوچکترین ،حس خوبی به انسان نمیده درحالیکه واژه جوانترین انسان رو سرشار از جنبش و انرژی میکنه
ـ نظر از: ya_khoda

من فکر میکنم نکته مطلب در تفاوت دو دیدگاه هست در خصوص دو کلمه کوچکترین و جوانترین. گاهی با جابجایی یک کلمه میشه خیلی چیزها را تغییر داد.
از نظر مادر و معلم کوچکترین دانش آموز بودن یک ضعف هست که ممکنه ناتوانی هایی به همراه داشته باشه.
اما جوانتر بودن یعنی سرشار از شور و شوق و سرزندگی.
ـ نظر از: Darya

به نظرم در متن فوق نکته ظریف تفاوت دریچه نگاه انسان ها به موضوع ها و مسائل زندگی مورد توجه قرار می گیرد.
همچنان که در این متن از یک دریچه به موضوع فوق به عنوان کوچک ترین و ضعیف ترین دانش آموز نگاه می شود، از دریچه دیگر نیز به عنوان جوان ترین و پرانرژی ترین دانش آموز کلاس نگاه می شود.
ـ نظر از: Hakim Omrani

حتی یک نظرات جالب دیگری هم بود مثل این:

دو روز دیرتر دنیا میومد بزرکترین فرد کلاس میشد و باز مادر غمگین میشد!!
ب هر حال مادر همیشه نگرانه
ـ نظر از: vda❤

آنچه مد نظر نگارنده بود در نظرات فوق به خوبی به آن اشاره شده است. می‌ماند ادامه‌ی حرف و آن هم اینکه:
به ظرافتهای مفهومی و کلامی دو کلمه‌ی کوچکترین و جوانترین برمی‌گردد که هر دو کلمه برای توصیف یک دانش‌آموز به کار رفته است. افراد درگیر در ماجرا هم به دو گروه تقسیم می‌شوند. بزرگترها و کوچکترها
نگرش بزرگسالاری یا بزرگ‌سالارانه (عمدا این واژه‌ها را به کار می‌برم) که الزاماً نیز صحیح نیستند؛ باعث شده است که ما نه تنها کودکان حتی رؤیاهای آنها را هم از خودمان و متعلق به خودمان بدانیم.
اصولاً ما در معنابخشی به رویدادها و محیط اطرافمان ناگزیز هستیم و طبیعی هم هست که از فیلترهای مختلفی استفاده کنیم و داده‌ها را با عبور از همان فیلترها تحلیل و درک و بازخوردمان را متناسب با آن را داشته باشیم. ما به مرور و با تکرار رویدادها الگوهای ذهنی و به دنبال آنها مدلهای ذهنی خویش را می‌سازیم. مدلهای ذهنی در واقع عینک‌هایی هستند که به چشم می‌زنیم چه خوب می‌شود همیشه یک عینک به چشم نداشته باشیم که اگر کور نشویم بسیاری از دیدنی‌ها را از دست خواهیم داد. ( تصور کنید همیشه یک عینک آفتابی به چشم داشته باشید یا یک عینک با شیشه‌های سبز رنگ).
در موقعیت طراحی شده و رویداد مذکور یک فرد که از دید ما کوچکترین فرد کلاس است ناخودآگاه همان ذهن از پیش‌آماده و عادت شده و البته منفی‌باف ما را به سوی تمامی “ترین” های منفی دیگر رهنمون می‌سازد. و کوچکترین را معادل ضعیف‌ترین، درسنخوان‌ترین یا تنبل‌ترین و نیاز به تلاش بیشترین و … می‌گیرد. فرقی ندارد هر واژه‌ای را می‌توانید جایگزین نمایید.

اما کافی است یک لحظه مکث کنیم و فیلتر نگاهمان را با فیلتر مهربان‌تر و خوشبینانه‌ای عوض کنیم همین کوچکترین می تواند جوانترین فرد کلاس باشد و موردی که می‌توانست و هنوز هم می تواند یک سال تمام کودک و مادرش و معلمش را نگران سازد تبدیل به یک مزیت گردد. شاداب ترین، پر انرژی‌ترین، فرزترین و… از جمله عبارتهای پسوندی است که به دنبال این دیدگاه، مجالی برای دیده شدن خواهند یافت یافت. که همین یک مزیت می‌تواند شادکامی و به تبع آن رشد را به همراه بیاورد.
این نوشتار در پی نفی دیدگاه‌های بزرگسالارانه یا محتاطانه و در نهایت بدبینانه نیست که خودش هم از همین فیلترها دارد و حتی نیازمند آنها هم هستیم. می‌گویند خوشبینها هواپیما می‌سازند و بدبینها چتر نجات؛ هر دو طرف پیوستار را نیاز داریم. (و البته ناگفته نماند هنوز رابطه‌ی بین هواپیما و چتر نجات را درنیافته‌ام چون نشنیدم هواپیماها چتر نجات داشته باشند. اجازه بدهید در اینجا با این استثنا در مقابل هواپیماهای غول‌پیکر، یک پرنده‌ی کوچک با یک یا دو سرنشین را هواپیما حساب نمی‌کنیم.)

خوب است که در تحلیل و توصیف رویدادها و موقعیت‌های طبیعی، از یک الگوی ثابت ذهنی استفاده نکنیم و مدل ذهنی منعطفی داشته باشیم یعنی بتوانیم هر لحظه در صورت یافتن مدلی بهتر و کامل‌تر آنرا با مدل فعلی خویش جایگزین نماییم. قطعاً بهره‌گیری از انواع مختلف مدلها می‌تواند ما را در درک و توصیف بهتر دنیای اطرافمان کمک نماید. باشد که بتوانیم خودمان را عادت دهیم که از دریچه‌ی دیگری به وضعیت موجود بنگریم و در دل چالش‌ها و تهدیدها و نگرانی‌ها چه بسا فرصت‌ها و موقعیت‌هایی برای شادکامی وجود داشته باشد. هر چند جزئی و هر چند ساده و پیش پا افتاده. مهم این است که بهانه‌ای برای بهتر شدن موقعیت کنونی به دست بدهیم و اثری مثبت بگذاریم.

سرانجام اینکه خوب است بدانیم هنگام بروز موقعیت‌هایی مشابه موقعیت طراحی شده در محل کار یا زندگی، چه چالشها و یا چه بحرانهای بزرگی باشند، تعریفی که همه‌ی مولفهه‌ای درگیر در ماجرا خواهند داشت، برگرفته از مدل ذهنی ما خواهد بود.
چه عبارتهایی برای توصیف موقعیت به کار می‌بریم. (‌کوچک‌ترین یا جوانترین)
چه احساسی نسبت به وضعیتی که در آن قرار داریم پیدا می‌کنیم. ( نگران و ناراحت یا خوشحال و شاداب)
چه تصمیمی در برخورد با آن چالش خواهیم گرفت. ( درمانده و شکست خورده، یا فعال و ادامه دهنده)
و چگونه با آن کنار خواهیم آمد همه و همه برگرفته از نگاه و مدل ذهنی ما خواهد بود.
امیدوارم مدلهای مفیدی را برای چشمان ذهنی خویش انتخاب کنیم و بسته به موقعیت‌های مختلف از آنها استفاده کنیم. باشد که به درک بهتر ، رشد و شادکامی برسیم.

پس نوشت: همچنین این طرح ابزاری بود برای شناخت بهتر خودمان و سایر افرادی که در کنار ما هستند و اینکه چقدر می‌توانیم در درک، توصیف و تحلیل محیط اطرافمان متفاوت عمل کنیم و دیدگاه‌های مختلفی داشته باشیم.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *