توهم مفید بودن

 

مردی هر روز رأس ساعتی معين، به گوشه‌ی ميدان شهر می‌رفت و لحظاتی كلاهش را از سرش بر می‌داشت و به شدت تكان می‌دداد. روزی پليس علت اين كار را از وی جويا شد.
گفت: با اين كار زرافه‌ها را دور می‌كنم.
پلیس پرسید: من در اين جا زرافه‌ای نمی‌بينم؟
پاسخ شنید: اين نشان می‌دهد كه من كارم را درست انجام می‌دهم.

به این پدیده می‌گویند: توهم مفید بودن!
ما همواره در زندگی شخصی و کاری با توهم مفید بودن سروکار داریم:
بسیاری از فرآیندهای سازمانی به ارث رسیده از گذشته با این فرض انجام می‌شوند که مفید هستند و ظاهراً هم نتایج نشان می‌دهد که چنین هستند. به عنوان مثال در همین آموزش و پرورش خودمان ارزیابی وضعیت تحصیلی دانش‌آموزان به صورت مستمر و سالانه انجام می‌شود و گاهی نیز که نتایج قبولی بالا می‌رود ما خوشحال می شویم که حتی آمار نیز نشان می دهد که خوب عمل کرده‌ایم.

داستان بالا نقل قولی است از کتاب هنرشفاف اندیشیدن، نویسنده رالف دوبلی و البته متن فوق برداشتی آزاد از کانال استراتژیست آقای مجتبی لشکر بلوکی است.

با همین مقدمه و داستان و به بهانه‌ی آغاز سال تحصیلی جدیدی که در راه است. کمی به آنچه تا کنون انجام داده‌ایم بیندیشیم به روشهای آموزشی عادت شده که البته و شاید هم بشود گفت اتفاقاً از آن هم نتیجه گرفته‌ایم فکر کنیم. آیا تاکنون از خویش در مورد چیزی که ما آن را عادتاً انجام می‌دهیم و عنوانش را هم  تجربه نامیده‌ایم؛ چیزی پرسیده‌ایم؟

آیا واقعاً میان فعالیت‌های ما و نتایجی که می‌بینیم رابطه‌ای وجود دارد؟ آیا این رابطه‌ همان حد مطلوبی است که می‌خواستیم؟mofid

آیا واقعاً میان عملکرد منِ نوعی در کلاس درس و مدرسه، به صورت موردی در زمینه‌ی آموزش و یادگیری کودکان (نتیجه‌ را به یک فعالیت خاص مثل کلاه تکان دادن نسبت بدهیم) و نتایجی که گرفته می‌شود رابطه‌ای وجود دارد؟

آیا همان قدر که موفقیت و یادگیری کودکان را نتیجه‌ی عملکرد خویش می‌دانیم و بدان می‌بالیم شکست و عدم موفقیت سایر دانش‌آموزان را نیز به عنوان نتیجه‌ی کار و عملکرد خویش قبول داریم؟

آیا کاری که من این همه سال انجام داده‌ام همان نسخه‌ی شفا بخش است یا مسموم کننده‌ی فضای یادگیری کودکان است؟
و بسیاری از سؤالهای دیگر که می‌شود از خویش بپرسیم و راه را برای زاویه‌ی دید دیگری بازگشاییم. اگر که به وضع مطلوب نرسیم حداقل اینکه حرکت کرده‌ایم از مسیری هموار به راهی نو که تعادل ما را به هم ریخته است رفته‌ایم و این عدم تعادل لازمه‌ی گذر است و قطبنمای حرکت به سوی کامیابی ماست که همان یادگیری است..

پی‌نوشت یک: فهرستی دارم تحت عنوان: “کتابهایی برای خریدن” چون باور دارم برخی از کتابها را می‌شود هرگز نخرید؛ یعنی نبایستی خرید و اتفاقاً آن قدر کتاب برای نخریدن و به دنبال آن نخواندش زیاد است که انتخاب خریدن و خواندن واقعاً زمانبر و در نتیجه مشکل است. کتاب “هنر شفاف اندیشیدن” با همین نقل قول کافی است تا به فهرست “کتابهایی برای خریدن” راه یابد.

پی نوشت دو و نامربوط: یاد خاطره‌ای افتادم که هر ساله در در روستاها  به سیاق و روال مألوف در اول سال تحصیلی تقسیم پایه میان آموزگاران انجام می‌گرفت و شاید هم هنوز می‌گیرد. معلمی از گرفتن یکی از کلاسها ابا و حذر داشتی که این پایه و این کودکان چنین و چنانند و ضعیفند و درس نخوان و یادنگرفته‌اند و ضعفشان از سال قبل و پایه‌ی قبلی است. بعد کاشف که به عمل آمد خود آن آموزگار سال قبل معلم همان کودکان بوده است!

پی نوشت سه و نامربوطتر: یکی از مترجمان کتاب هنر شفاف اندیشیدن آقای عادل فردوسی‌پور است. حسن است که در حیطه‌ای و زمینه‌ای مشهور و نامدار باشی؛ با تالیف و ترجمه‌ای در زمینه‌ای دیگر بتوانی خدمتی برسانی و از مشهوریت خویش هزینه کنی و مردم را به شوق آوری که کتاب بخرند حتی اگر نخوانند. بی‌شک خریدن و خواندن کتاب فوق رابطه‌ی مستقیمی با نام آقای فردوسی‌پور دارد و یا به عبارت رالف دوبلی کارش را درست انجام داده‌ است. چون اینجا ما قبلاً کتابخوانی نمی‌دیدیم!

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *