بگذارید این پست را با یک داستان شروع کنم.

مردی بالای درختی رفته بود و تحت هیچ شرایطی حاضر نبود؛ پایین بیاید. مردم زیادی دور درخت جمع شده بودند و هر کس سخنی می‌گفت و  راه چاره‌ای می‌اندیشید ولی فایده نداشت. که ناگهان یک نجات‌دهنده از راه رسید و گفت رخصت بدهید؛ این کار من و تخصص من است. گفتند چگونه وی را نجات می‌دهید؟ گفت: دخالت نکنید و طنابی درخواست کرد. طناب بیاوردند؛ گفت طناب را به کمر مرد ببندید.

گفتند چرا؟

گفتا: بگفتم که به من بسپاریدش و گرنه شما را با این مرد و درخت تنها خواهم گذاشت.

جرات نکردند و دم برنیاوردند طناب بر کمر مرد ببستند آن سر دیگر طناب بر زمین در دستان مرد بود. به ناگاه طناب را بکشید و مرد را در یک آن، از بالا به پایین کشید.

غریو برخواست. دست و پا و سر و گردن مرد در دم بشکست. مردمان را آواز برآمد: این چه کاری بود و چه نوع نجات دادنی بود؛ مرد بینوا را کشتی؟

پاسخ بداد: این از بد اقبالی (بخوانید بد شانسی) این مرد بود و گرنه من با این شگرد تا به حال چندین نفر را از چاه نجات داده‌ام.

حکایت این روزهای بخشی از آموزش و پرورش ما هم همین‌ است. معلمانی که خیلی سفت به یک روش و راهکار چسبیده‌اند و هر ساله با همان سبک و سیاق قدیمی در کلاس‌هایشان حاضر می‌شوند و نمایش تکراری عادت شده‌ی سالهای قبل را مو به مو اجرا می‌کنند.

معنایی هم برایشان ندارد این دانش‌آموز با دیگری تفاوت دارد یا ندارد؟ (ته چاه است یا بالای درخت). از بی‌تفاوتی خویش، تفاوتهای فردی را فراموش کرده‌اند.

این‌گونه معلمان از پیش تعیین کرده‌اند مسیری را که بایستی بروند و بی توجه به تمامی متغیرها، با پیش‌فرضی ثابت، یک فرمان پیش می‌روند. بی شک در این بین در قبال یادگیریِ ناقص و اشتباه دانش‌آموز، سر و دست و پای بسیاری از اعتماد به نفس‌ها و عزت نفس‌ها خواهد شکست. انگیزه‌ها و دوست داشتن‌ها قربانی خواهند شد.
و از یادگیری کالبدی بی‌مایه خواهد ماند.

این از بد شانسی بچه‌هاست و گرنه این معلمی که ما می‌شناسیم؛ سال‌ها بدین منوال بچه‌های زیادی را آموزش داده و یادگیرانده است.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *